گرسنگان بهمرسند ؟ و چگونه من شكيبا شوم كه مردمان گرسنه بخسبند ؟ القصه ، بسى وعدههاى نيكو ببرادرم داد و با او گفت : صبر كن تا طعام حاضر آورند .
آنگاه فرمود : طشت و ابريق بياوريد . خادمان چنان مىنمودند كه طشت و ابريق آوردند . ولى چيزى نياورده بودند . خداوند خانه ، دست پيش برده ، چنان نمود كه دست هميشويم . و با برادرم گفت : اى مهمان عزيز ، دست بشوى . پس از آن بخادمان گفت : خوان بگستريد . خادمان ميآمدند و ميرفتند . گويا كه سفره هميگستردند . ولى سفره در ميان نبود .
پس از آن ، برادرم را بدان خوان ناپديد بنشاند . خداوند خانه ، دست مىبرد و ميآورد و لبان همىجنبانيد . گويا كه چيز مىخورد . و ببرادرم ميگفت :
شرم مكن و بخور كه بسيار گرسنهء . و برادرم نيز دست ميبرد و لب مىجنبانيد و چنان مينمود كه چيز مىخورد . و آن مرد ببرادرم ميگفت : اين نان بستان و سفيدى آن را ببين . برادرم چيزى نميديد و با خود ميگفت : اين مرد ، مرا استهزاء مىكند . و با خداوند خانه گفت : اى خواجه ، در تمامت عمر ازين سفيدتر و لذيذتر ، نان نديده بودم . آن شخص گفت : اين نان را كنيز من پخته و آن كنيز بپانصد دينار خريدهام . پس از آن ، خداوند خانه ، خادمان را آواز داد كه : فلان طعام بياوريد كه در نزد ملوك يافت نميشود . و ببرادرم ميگفت : اى مهمان ، بخور كه بسيار گرسنهء . برادرم دهان مىجنبانيد و ميخائيد . گويا كه چيزى هميخورد . و خداوند خانه ، هر لحظه ، يك گونه خوردنى ميخواست . ولى چيزى نميآوردند . و پيوسته برادرم را به چيز خوردن بفرمودى . پس از آن دگر بار بانگ بر خادمان زد كه :
مرغان كباب شده و برّههاى بريان گشته بياوريد . و با برادرم گفت كه : ازين چيزهاى لذيذ بخور . برادرم ميگفت : يا سيّدى ، بدين لذّت ، خوردنيها نخورده بودم . و خداوند خانه ، دست بنزديك دهان برادرم همىآورد . گويا لقمه بدهانش مينهد . و لحظه لحظه ، نام خوردنيها بر ميشمرد . و برادر مرا گرسنگى بيشتر ميشد و قرص جوين آرزو ميكرد . خداوند خانه ميگفت كه : شرم مكن و بسيار بخور .
برادرم گفت : آنچه خورديم بس است . آن مرد بخادمان گفت : حلوا حاضر كنيد .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 166
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٦٦