بودند . آنگاه خلعتى فاخر ببرادرم بپوشانيد و بعيش و نوش بنشستند . تا بيست سال بدين منوال بودند . تا آن شخص بمرد و سلطان ، مال او ضبط كرد . و برادرم از شهر بيرون شد و بگريخت . اعراب به روى تاخته ، اسيرش كردند و آنكه اسيرش كرده بود ، همه روزه ، برادرم را شكنجه ميكرد و ميگفت : مال ده و جان خود خلاص كن . و گرنه كشته ميشوى . برادرم ميگريست و ميگفت : يا شيخ العرب ، من هيچ ندارم و جائى را نشناسم . من اسير و زير دست توام . عرب ، عذر نپذيرفت و كارد تندى كه بيك ضربتش ، اشتر دو نيمه ميكرد ، بدر آورد و لبان او را ببريد . و بر اشترى سوارش كرده ، بكوهى رها نمود . كاروانيان ، وى را ديده ، بشناختند . نان و آبش داده ، بخارج شهر بياوردند و مرا از قضيه آگاه كردند . من برفتم و او را به تنهائى به شهر آوردم و تاكنون كفيل او هستم .
اى خليفه ، چون من بدينجا آمده بودم ، غلط بود كه اين حديثها با تو نگفته ، بخانهء خويش بازگردم . چون خليفه ، حكايت مرا بشنيد و داستان برادران با وى گفتم ، بخنديد و گفت : اى شيخ خاموش ، راست گفتى . تو كم سخنى و پرگوى نيستى . و ليكن ازين شهر بيرون شو و به شهر ديگر ، جاى بگير . پس مرا از شهر بغداد بيرون كرد . و من شهرها هميگشتم . چون شنيدم كه خليفه درگذشته و خليفهء ديگر بجاى او نشسته ، ببغداد بازگشتم . و با اين جوان نيكوئيها كردم و اگر من نبودم ، كشته ميشد . و آنچه از پرگوئى و ناجوانمردى به من نسبت داد ، باطل است و همهء اينها بهتان و افتراست .
پس خياط بملك چين گفت : چون حكايت دلاك بشنيديم و دانستيم كه او پرگو است و جوان را آزرده است ، دلاك را گرفته ، در زندان كرديم و آسوده با جوان نشسته ، خوردنى بخورديم و تا اذان عصر بحديث اندر بوديم . آنگاه من به خانه آمدم . زن من گفت كه : تو همهء روز بعيش و نوش ميگذارى و من در خانه ، تنها و ملول نشستهام . اگر مرا همين ساعت بتفرج نبرى ، از تو طلاق ستانم . در حال ، برخاسته با او بتفرج رفتيم و هنگام شام باز ميگشتيم كه به اين احدب رسيديم . ديدم كه در گوشهاى افتاده . آنگاه او را دعوت كرديم . او نيز اجابت
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 168
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٦٨