مانده بود ، برداشته ، بياورد و آن شب را با شادى بخسبيد . چون بامداد شد ، ديد كه بيست تن از خادمان والى ، پيش در ايستادهاند . چون او را ديدند ، بگرفتند و بنزد والى بردند . والى گفت : اين متاعهاى حرير از كجا آوردى ؟ برادرم ماجرا بيان كرد . پس والى ، مال از برادرم بگرفت و از بيم آنكه ملك آگاه شود ، از شهر بيرونش كرد . و اندكى مال بوى داد . برادرم قصد شهرهاى ديگر كرد .
دزدان ، سر راه بر وى گرفته ، برهنهاش كردند و گوشهاى او را ببريدند . من چون ماجرا بشنيدم ، بنزد او رفته ، جامهاش پوشاندم و پنهانى بشهرش آوردم و تا اكنون كفيل او هستم .
حكايت لب بريده
و اما برادر ديگر كه هر دو لب او بريده است ، اى خليفه ، او مردى بود فقير ، از مال دنيا هيچ نداشت . روزى بيرون رفت كه چيزى بدست آورده ، سدّ رمق كند . به راه اندر ، خانهء ديد بسى بلند كه آن را دهليزى بود وسيع و خادمان بدر خانه ايستاده بودند . برادرم از يكى پرسيد كه : اين خانه از آن كيست ؟ جواب گفت كه : اين خانهء يكى از اولاد ملوك است . برادرم پيش رفته ، بدريوزگى چيزى خواست . خادمان گفتند : به خانه درآى و آنچه كه خواهى از خداوند خانه بستان . پس داخل دهليز شد . ساعتى در دهليز همىرفت تا بساحت خانه رسيد .
خانهء ديد وسيع و خوب و در ميان خانه ، باغى يافت خرّم . نميدانست كه بكدام سو رود . تا اينكه در صدر خانه ، مردى نيكو شمايل و خوش صورت ديد . آن مرد برخاست و برادرم را مرحبائى گفت و از حالش باز پرسيد . برادرم ، بيچيزى آشكار كرد .
آن مرد چون سخن برادرم بشنيد ، ملول و غمين شد و از غايت اندوه ، جامهء خويش بدريد و گفت : چگونه تواند بود كه من در شهرى باشم و در آنجا