چون عجوز را ديد ، به زبان عجمى گفت : اى عجوز ، نزد تو ترازو هست كه نهصد دينار زر توان سنجيد ؟ عجوز گفت : مرا پسريست صرّاف كه هرگونه ميزانها دارد . با من بيا تا بنزد او رويم كه زرهاى تو بسنجد . پس عجوز از پيش و برادرم از عقب روان شدند تا بدر خانه رسيدند . در بكوفتند . دختركى بدر آمده و به روى برادرم بخنديد . عجوز گفت : لقمهء فربه آوردهام . چون برادرم داخل خانه شد ، ناگاه همان غلامك سياه با تيغ بركشيده بيامد . گفت : اى ميشوم ، برخيز .
برادرم برخاست . غلام پيش افتاد . برادرم در عقب او بود . دست برده ، شمشير از غلاف بركشيد و به گردن غلام زد . در حال ، سر غلام چون گوى بر زمين غلطيد .
پاى او را گرفته ، بسردابهاش بينداخت و بانگ بر زد كه : مليحه كجاست ؟ كنيزك ، طبقى نمك در دست درآمد . چون برادر مرا با تيغ بركشيده بديد ، بگريخت .
برادرم خود را بوى رساند و او را نيز بكشت . پس از آن بانگ زد كه : عجوز كجاست ؟ عجوز حاضر آمد . برادرم گفت : مرا ميشناسى يا نه ؟ عجوز گفت :
نمىشناسم . گفت : من خداوند پانصد دينار زر هستم كه بخانهء من آمده ، وضو گرفتى و نماز كردى و بحيلت ، مرا بدينجا آوردى . آنگاه او را نيز دو نيمه كرد و از براى دخترك هميگشت . چون او را دريافت ، دختر از او امان خواست . امانش بداد و گفت : اى دختر ، از بهر چه نزد اين غلام هستى و ترا كه بدينجا آورده ؟
دختر گفت : من خواهر اين غلام بودم . برادرم ، پيرزن را واداشته بود تا مردان ثروتمند را بفريبد و به بهانهء كمك به پيرزنى نيازمند به اينجا آورد . آنگاه ايشان را مىكشت و اموالشان مىربود . برادرم گفت : اگر در خانه چيزى هست ، به من بنما . دختر گفت : بسى مال به خانه اندر است . برادرم برخاسته ، صندوقها بگشودند و بدره بدره زرها در صندوقها يافتند . دختر گفت : مرا در اينجا بگذار و خود بيرون شو و حمّال آورده ، صندوقها ببر .
برادرم بيرون آمده ، ده تن مرد با خود برد . چون بدر خانه رسيد ، ديد كه در باز است . نه دختر برجاست و نه صندوق . اندكى اسباب خانه و پارچههاى حرير برجا مانده . دانست كه دختر ، او را فريب داده . آنگاه هرچه به خانه اندر
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 164
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٦٤