اجازت داد . هر دو به خانه اندر آمدند . ولى برادرم از غايت فرح ، پاى از سر نميشناخت . چون عجوز وضو گرفت ، به همان جا كه برادرم نشسته بود ، رفته ، نماز كرد و برادرم را دعا گفت و شكر احسان بجاى آورد . برادرم دو دينار زر به دو داد . عجوز ، دينارها به او رد كرد و گفت : اينها را بستان . اگر خود محتاج نيستى ، به پيرزن محتاجى كه من مىشناسم ، بده . اينك با من بيا تا تو را به نزد او ببرم .
برادرم بيدرنگ به قصد خيرخواهى ، بدره زر برداشت . عجوز از پيش و برادرم از پى او هميرفتند تا بخانهء رسيدند . چون داخل شدند ، ناگاه غلامى سياه زشت روى با تيغ بركشيده بغرفه اندر آمد و جامهاى او را بركند و با شمشير ، او را هميزد تا اينكه برادرم بيهوش شد . غلام گمان كرد كه او بمرد . پس بانگ بر زد كه : يا مليحه . در حال ، كنيزكى ، طبقى نمك در دست پديد شد . و نمك بر زخمهاى برادرم پراكنيد . برادرم از بيم اينكه مبادا زندهاش بدانند و او را بكشند ، از جاى نمىجنبيد . تا اينكه كنيزك برفت و غلام ، فريادى چون فرياد نخستين بر كشيد . عجوز برآمد و پاى برادر مرا گرفته ، بسردابه تاريكى بكشيد و در ميان كشتگانى كه در آنجا بودند بينداخت ، و كيسهء زرش را بربود برادرم دو شبانروز در آنجا بماند . قضا را نمك ، خون زخمها بريده ، سبب زندگى برادرم گشته بود .
چون برادرم ديد كه قوّت جنبش دارد ، برخاست و دريچهء از ديوار سردابه گشوده ، بيرون رفت . آن شب ، خود را در دهليز تاريك پنهان داشت .
چون بامداد شد ، عجوز از بهر صيد ديگر از خانه بدر آمد . برادرم نيز از عقب او روان شد . و عجوز نميدانست . تا اينكه برادرم به منزل خود رسيد و معالجت هميكرد تا زخمهاى او به شد . و هميشه عجوز را ميديد كه مردم را يكيك فريب داده به آن خانه ميبرد . ولى برادرم سخن نميگفت تا آنكه خوب قوّت گرفت و تندرست شد . قدرى هميان دوخت و از سفال و شيشهء شكسته پر ساخت و هميان بر كمر بسته و جامهء عجمى پوشيد و شمشيرى در زير جامه پنهان داشت و از خانه بدر آمد .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 163
مساهمون: مؤلف مجهول
ص١٦٣