تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 162

مساهمون:

ص١٦٢
و سر و دست مرا بوسه دهد و بگويد : آقاى من ، بكنيز خود نگاه كن و دل او را بدست آور و با او سخن بگو . من جواب نگويم و او پيوسته ، گرد سر من بگردد و مهربانى كند و دست و پاى مرا مكرر ببوسد و بگويد : آقاى من ، دختر من خردسالست و تا اكنون شوهر نديده . چون از تو اين گونه ترش‌روئى بيند ، دل‌شكسته شود . تو با وى سخن بگو و مهربانى كن . پس از آن قدحى شربت بياورد و به دختر خويش دهد . دخترك ، قدح پيش من آورد . من تكيه بر بالش داده ، بنشينم و بر وى نگاه نكنم و او را بر پاى ايستاده ، بدارم تا گمان نكند كه او را رتبتى هست . آنگاه مرا بگرفتن قدح سوگند دهد و بگويد كه از دست كنيزك قدح بستان و قدح پيشتر آورد . نزديك دهان من بدارد . من دست برده ، قدح از دهان بكنار كنم . دختر را با پاى خويشتن ، بدينسان از خود دور سازم . پس پاى خويش را پيش برد و پايش برطبق شيشه برآمد . طبق در جائى بود بلند . به زمين بيفتاد و آنچه كه شيشه برطبق اندر بود ، بشكست . برادرم جامه بدريد و بر سر و روى خويش زد . مردم را كار او عجب آمد و نميدانستند كه سرمايه و سود او بزيان رفته . پس برادرم با آن حالت عجيب ايستاده ، هميگريست . كه زنى بديع الجمال كه بر استرى سوار بود ، پديد آمد و بوى عبير و مشك او كوى و محله را معطر ساخت . و چون آن زن ، شيشه‌هاى شكسته بديد ، دلش به حالت برادرم بسوخت و بوى رحمت آورده ، از حالتش باز پرسيد . گفتند : طبقى شيشه بر نهاده بود كه معاش از آن بگذراند . شيشه‌هاى او بدينسان كه مىبينى ، بشكستند . در حال ، زن بيكى از خادمان گفت : هرچه زر با تو هست ، بدين مسكين بده . خادم ، بدره به دو داد . چون بدره بگشود ، پانصد دينار زر در بدره يافت . نزديك شد كه از فرح و شادى بميرد . آن زن را ثنا گفت و شكر نعمت بجا آورد . آنگاه برخاسته ، به منزل خود باز آمد . چون بنشست ، در بكوفتند . در بگشود . عجوزى را ديد كه هرگز نديده بود . عجوز با برادرم گفت : هنگام نماز است و من وضو ندارم . مرا به منزل خود راه ده كه وضو بگيرم . برادرم او را
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 162 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى