وزير ، مرا ببيند ، به من تعظيم كند و بر پاى خيزد و مرا بجاى خويش بنشاند و خود چون پدرزن منست ، زير دست من نشيند . و دو خادم با من باشند كه هريك هميانى را كه هزار دينار داشته باشد ، در دست گرفته باشند . من يكى از آن هميانها را به مهر دختر وزير به دو دهم و هميانى ديگر نيز به دو هديه كنم تا اينكه جوانمردى و كرم خود بر وى آشكار سازم . پس از آن بخانهء خود باز گردم . اگر از نزد زن من كسى بيايد ، درم بسيار به دو دهم و خلعت بر وى بپوشانم . و هرگاه وزير ، هديه فرستاده باشد ، رد كنم ، اگرچه گران قيمت باشد . تا بدانند كه من با همت و بزرگمنش هستم . پس از آن خانه را چنانچه در خور ملوك باشد ، بيارايم . هنگام دامادى ، جامهاى فاخر بپوشم و در فراز كرسى بنشينم . به چپ و راست نگاه نكنم ، يعنى كه مردى با خرد هستم . چون عروس را بحجله آورند ، من از غايت كبر و عجب ، برو نظر نكنم . تا همه حاضران بگويند : آقاى ما ، اين عروس از تست و از كنيزكان تو مىباشد كه در برابر تو ايستاده . التفاتى بسوى او كن كه بسيار وقتست بر پاى ايستاده و از ايستادن بتعب اندر است . پس بارها زمين آستانهام ببوسند . آنگاه سر بركنم و يك بار بر وى ببينم . باز سر به زير بر افكنم . بارها از من خواهش كنند كه نظر بسوى او كنم . من يك بار ديگر بر او نگاه كنم . باز سر به زير افكنم . و بدينسان هميكنم تا آرايش او را بانجام رسانند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سى و دوم برآمد
گفت : اى ملك جوان بخت ، برادر دلاك با خود ميگفت كه : بدينسان همىكنم تا آرايش او را بانجام رسانند . آنگاه بيكى از خادمان گويم كه پانصد دينار زر بمشاطهگان دهند . مشاطهگان چون زرها بگيرند ، دختر را بنزد من آرند و دستش را در دست من گذارند . من او را بسيار پست شمارده و با او سخن نگويم و بسوى او نگاه نكنم تا خود را عزيز نداند و بزرگ نشمارد . و آنگاه مادر او بيايد