حكم كرد صد تازيانه ببرادرم بزدند و بر اشترش بنشاندند و بهر كوى و محلّه ميگردانيدند و ندا در ميدادند كه : اين است پاداش آنكه بخانهء مردم داخل شود .
چون من اين ماجرا شنيدم ، رفته ، او را به پنهانى به شهر درآوردم و در خانهء خويش جاى داده ، كفيل نان و جامهاش هستم .
حكايت بىگوش
و اما برادر ديگرم كه هر دو گوشش را بريدهاند ، اى خليفه ، او مردى بىچيز بود . شبها از مردم سؤال كرده و آنچه عايد ميشد ، بروز صرف مىنمود . و پدر ما پير سالخورده بود . چون بمرد ، هفتصد درم بميراث گذاشت كه هريك از برادران صد درم برداشتيم . و اين برادر پنجمين ، چون حصهء خويشتن بگرفت ، ندانست چه كند و حيران بود . تا اينكه بخاطرش افتاد كه صد درم را شيشه بخرد و بفروشد و سودى از آن بردارد . پس صد درم را شيشه خريد و بر طبقى بزرگ نهاده ، در پاى ديوارى بنشست كه شيشهها بفروشد . پس پشت بر ديوار داده ، در كار خويش فكر ميكرد كه : سرمايهء من درين شيشهها صد درمست . به دويست درم بفروشم و دويست درم را باز شيشه بخرم و به چهار صد درم بفروشم و پيوسته بيع و شرا هميكنم تا بسى مال گرد آورم . آنگاه همهگونه كالا بخرم و زينهاى زرّين مرصع ترتيب دهم و از هرگونه خوردنيها و نوشيدنيها فراهم آورم و مغنيان شهر را در خانه جمع كنم و دختر وزير را خواستگارى نمايم و كسانى را كه شايستهء مجلس ملك و وزير هستند ، جمع آورم و هزار دينار ، مهر به دختر وزير بدهم . اگر پدرش راضى شود ، به مقصود دست يابم و گرنه قصر را بقهر و غلبه از وزير بگيرم . چون به خانه بياورم ، ده تن خادمان خوردسال از براى او بخرم . پس از آن جامههاى ملوكانه بپوشم و اسبان را با زين مرصع ، زين كرده ، سوار شوم و غلامان و خادمان از پس و پيش و چپ و راست روان شوند . چون