اسبان بشنيد . سبب باز پرسيد . گفتند : ملك اين شهر بنخجير روانست . برادرم از شهر بيرون شد تا بموكب ملك تفرج كند . قضا را ملك ، اول نظرى كه بمردم انداخت ، چشمش به چشم نابيناى برادرم افتاد . ساعتى سر به زير افكنده ، بفكرت فرو رفت و گفت :
أَعُوذُ بِاللَّهِ
من شرّ هذا اليوم 20 . آنگاه اسب باز گردانيد و سپاه نيز بازگشتند . ملك به خادمان فرمود كه برادرم را بزنند و دور كنند . خادمان ، او را چندان بزدند كه بمرگ نزديك شد . او سبب اين حادثه نميدانست . پس رنجور و فكار بدكان خويش بازگشت و بيكى از مردم شهر ، ماجرا بازگفت . آن شخص چندان خنديد كه بر پشت افتاد و گفت : اى برادر ، بدان كه ملك ، آدم يك چشم نتواند ديد . خاصه اگر چشم راست او نابينا باشد . كه از كشتن او در نميگذرد .
برادرم چون اين بشنيد ، از آن شهر به شهر ديگر بگريخت . و آن شهر ، پادشاه نداشت . مدتها در آن شهر بسر برد . روزى از دور ، شيههء اسبى شنيد . گمان كرد كه از خادمان پادشاه است . بترسيد و بگريخت و مكانى هميخواست كه در آنجا پنهان شود .
درى بديد . از آن در به خانه اندر شد . در دهليز هميرفت كه دو تن به دو در آويختند و گفتند : حمد خدا را كه بدزد خود دست يافتيم . سه شبست كه تو راحت از ما بردهء و آرام بريدهء و نگذاشتهء كه بخسبيم . برادرم ازين سخن ، حيران شد . پس از آن گفتند كه : آن كاردى كه تو هر شب ، ما را به آن ميترسانيدى كجاست ؟ گفت : به خدا سوگند من كارد ندارم و كس را نترسانيدهام . او را جستجو كردند و كاردى كه پينهء كفش به آن بريدى ، در كمرش يافتند . برادرم گفت : اى قوم ، از خدا بترسيد و بدانيد كه مرا حكايتيست شگفت . گفتند : حكايت بازگو .
پس او بطمع اينكه خلاص شود ، حديث خويشتن بازگفت . سخنش را نپذيرفتند و او را هميزدند و جامهاى وى هميدريدند . چون جامهاش را بدريدند ، تن او پديد شد و جاى زخم تازيانه اندر تنش آشكار گرديد . گفتند : اى پليدك ، اثر زخمها گواهى ميدهد كه تو گناه كار و دزدى . پس از آن برادرم را بنزد والى بردند . والى گفت : اى فاجر ، چه كردهء كه با تازيانهات بدينسان كردهاند ؟ آنگاه