تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 79

مساهمون:

ص٧٩
ملامت گوى بيحاصل ترنج از دست نشناسد * در آن معرض كه چون يوسف جمال از پرده بنمائى
پس از آن بنشست و مرا بنشاند . گفت : برادرى دارم از من نكوتر كه ترا در رهگذرى ديده و دل به مهر تو سپرده است . اين پير زال بطمع مال پيش تو آمده كه ترا بحيلتى پيش من آورد . اكنون بدان كه برادرم ميخواهد ترا به خود كابين كند . من بىمضايقه رضامندى آشكار نمودم و سخن او را بپذيرفتم . دختر شاد شد . و در پشت پرده ، درى بود . آن در بگشود . پسرى چون قمر بدر آمد ، بدانسان كه شاعر گفته :
نگارى كز دو رخسارش همى شمس و قمر خيزد * بهارى كز دو ياقوتش همى شهد و شكر خيزد هزار آشوب بنشاند هر آن گاهى كه بنشيند * هزاران فتنه برخيزد هر آن گاهى كه برخيزد
من چون پسر را ديدم ، بستهء كمندش گشته ، دل بعشقش بنهادم . آن پسر بر كرسى كه در صدر خانه بود ، بنشست . در حال ، قاضى و گواهان به خانه درآمدند و مرا به دو كابين بسته ، بازگشتند . آنگاه پسر با من گفت : بايد سوگند ياد كنى و پيمان بربندى كه ديگرى بر من نگزينى و جز من به كسى ديگر ننشينى . من با او پيمان بستم . تا شب برآمد ، خوان طعام بگستردند . خوردنى خورديم و آن شب را با طرب و انبساط بروز آورديم . تا يك ماه بدينسان در عيش‌ونوش بوديم . ليك چندى نگذشت كه به تشويق آن عجوز كه سخنش پيش از اين گفته بودم ، سر از طاعت همسر پيچيده و كارهاى ناپسند ، بدون اذن و رضاى او انجام دادم . همسرم هرچه كوشيد تا سبب بيابد ، كتمان داشتم . سرانجام ، طاقت از كف داد و بانگ بر زد . غلامان سياه از در درآمده ، مرا به روى خاك انداختند . آنگاه بغلامى گفت بر سر من بنشست و ديگرى را گفت پاهاى من بگرفت و به ديگرى گفت : اين را دو نيمه كن و بر دجله‌اش بيفكن . غلام تيغ بركشيد . من باحوال خويش نگريسته ،