تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 78

مساهمون:

ص٧٨

حكايت دختر تازيانه خورده

دختر گفت : اى خليفه ، پدرى داشتم . چون درگذشت ، بسى مال بميراث گذاشت . پس از چندى ، مردى از نيكبختان و محتشمان روزگار را بشوهرى بگزيدم . يك سال رفت كه او نيز بمرد . هشتاد هزار دينار زر سرخ بميراث گذاشت . من همه روز ، يك گونه جامهء گرانبها پوشيده ، بكامرانى هميگذاردم . تا اينكه يك روز پير زالى كه گره در ابرو و چين اندر جبين داشت ، نزد من آمد و چنان بود كه شاعر گفته :
زلف او چون روى او باريك و زرد * روى او چون زلف او پر چين و تاب خورد سالى نيك لكن وقت نوح * از تنورش خاسته طوفان آب
القصه ، عجوز بر من سلام كرد و گفت : نزد من دخترى هست يتيم كه امشب بهر او بساط عيش فروچيده‌ام . هميخواهم كه دل او را بدست آورده ، امشب در آن بزم حاضر آئى . اين بگفت و بسى لابه كرد و پاى مرا ببوسيده ، بگريست . مرا دل بر او سوخت . خويشتن را بياراستم و با تنى چند از كنيزكان برفتم تا بخانهء بلند كه سر به ابر ميسود برسيديم . چون از در بدرون شديم ، ديدم كه فرشهاى حرير گسترده و قنديلهاى بلور آويخته و شمعهاى كافورى افروخته‌اند و در صدر ، تختى از مرمر كه مرّصع بدرّ و گوهر بود ، گذاشته و پردهء حريرى بر آن تخت ، آويخته ، دخترى زهره جبين كه تودهء سنبل بر ارغوان شكسته بود ، از پرده بدر شد و سلام كرد و اين دو بيت برخواند :
تو از هر در كه بازآئى بدين خوبى و زيبائى * درى باشد كه از جنت به روى خلق بگشائى
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 78 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى