بگريستم و گفتم :
گر حلالست كه خون همه عالم تو بريزى * آنكه روى از همه عالم به تو آورد نشايد
چون شعر بشنيد و گريستنم بديد ، خشمش فزون گشت .
پس از آن با خود گفتم به ازين نيست كه فروتنى كرده ، بنالم . شايد از كشتنم بگذرد . پس اين بيت بخواندم :
ز قتل چون منى گر خاطرت خشنود ميگردد * بجان منت ولى تيغ تو خون آلود مىگردد
چون شعر بانجام رساندم ، بگريستم . نگاهى به من كرده ، دشنامم داد و اين بيت برخواند :
چون به ترك جان ببايد گفتنم در عشق تو * هم به ترك تو بگويم خوشتر از جان نيستى
چون بيت بانجام رسانيد ، بانگ بغلام زد كه : اين را بكش . من بمرگ آماده شدم و خويشتن بخداى تعالى سپردم . در حال ، همان عجوز در رسيد و خود را بپاى شوهر من بيفكند و گفت : اى فرزند ، بپاداش خدمتهاى ديرين من ازين بيچاره درگذر كه او گناهى نكرده كه سزاوار چندين عقوبت تواند بود و تو نيز جوانى ، از خون ناحق او بر تو هميترسم :
جوانى جان من پند غلام پير خود بشنو * مكن كارى كه از دستت دل پير و جوان لرزد
جوان گفت : به پاس خاطر تو از كشتنش درگذشتم . ولى بايد عقوبتى كنم كه پيوسته اثر آن بر جاى بماند . آنگاه شاخها از درخت به برچيد و بر پشت من چندان بزد كه بيهوش شدم . چون به هوش آمدم ، خود را در خانه خويش يافتم .
بمرهم و دارو پرداخته ، تندرست شدم . ولى اثر ضربت در تنم بر جاى ماند ،