بدانسان كه خليفه مشاهده كرد . پس چون چهار ماه بگذشت ، به آن خانه كه اين حادثه آنجا رو داده بود برفتم . ديدم كه خانه ويران گشته ، جز تل خاك اثرى نمانده . سبب آن را ندانستم . و به پيش همين خواهر بيامدم و اين دو سگ را بنزد او ديدم و سرگذشت به دو باز گفتم . او نيز مرا از ماجراى خويش بياگاهانيد . پس هر دو باهم بنشستيم . تا اكنون هيچ كدام نام شوهر بر زبان نبردهايم و اين دلاله از روى مهربانى ، همه روزه ضروريات زندگانى از بهر ما آماده مىكند و ديرگاهى بود كه بدينسان بسر ميبرديم تا اينكه دى ، خواهر ما به عادت معهود ببازار رفته ، خريدنى بخريد و حمّال بياورد . چون شب شد ، آن گدايان برآمدند و شما به صورت بازرگانان بيامديد . بامدادان ، خويشتن را در بارگاه خليفه يافتهايم و حكايت ما همين بود . خليفه از شنيدن اين حديث در عجب شد و فرمود كه حكايت ، نبشته ، پاينده بدارند .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هيجدهم برآمد
گفت : اى ملك جوان بخت ، خليفه فرمود كه : اين حكايات را بنويسند و بخزانه سپارند . پس از آن به دختر بزرگ گفت كه : عفريت را پس از جادو كردن خواهرانت ديدهء يا نه ؟ دختر گفت : اى خليفه ، نديدهام و ليكن موئى از گيسوان خود فروگرفته ، به من سپرده است كه هروقت آن موى بسوزانم حاضر شود . پس خليفه ، موى عفريت را از دخترك بگرفت و بسوزاند . در حال ، قصر بلرزه درآمد و عفريت پديد شد . چون مؤمن بود ، بخليفه سلام كرد و گفت : ايد اللّه الخليفه . اين دختر با من احسان كرد و مرا از هلاك خلاص كرد و دشمن مرا بكشت . من بپاداش نكوئى او خواهرانش را كه بر او ستم كرده بودند ، بجادوى ، دو سگ سياه كردم . اگر خليفه ، خلاصى ايشان را بخواهد ، من ايشان را خلاص كنم و به صورت نخستين بياورم . خليفه گفت : نخست ايشان را از جادو خلاص