بامداد در جزيره بهر سو ميرفتم . راهى پيدا شد و جاى پاى آدمىزادى در آن راه ديدم و آن راه از جزيره به بيابان ميرفت . من آن راه را گرفته ، بسوى بيابان رفتم ، ديدم كه مارى از پيش و اژدهائى از پس او همىدود . مرا بدان مار ، مهر بجنبيد . سنگى برگرفته ، اژدها را كشتم . در حال ، مار بسان مرغ ، پريدن گفت . من
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 76
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٧٦