كن ، پس از آن من جستجوى آن ستمكار كنم كه اين دختر بيازرده و تنش را بدينسان كرده . عفريت گفت : من او را نيز بشناسم . بدان كه او نزديكترين مردم است بخليفه . پس عفريت ، طاس آبى را فسونى بردميد و بر آن دو سگ بپاشيد .
در حال ، به صورت نخستين برگشته ، دو دختر آفتابروى شدند . پس از آن عفريت گفت : اى خليفه ، آنكه تن اين دختر باينسان كرده ، پسر تو امين 9 است . خليفه را شگفت آمد و گفت : منّت خداى را كه اين دو زيباصنم باهتمام من خلاص گشتند . پس امين را بخواست و ماجرا بپرسيد . او نيز براستى سخن گفت . خليفه فرمود قاضى آوردند . آن دختر را كه خداوند خانه بود ، با دو خواهر او كه به صورت سگ بودند ، بر سه ملكزاده صعلوكنما كابين كرد . و ملكزادگان را از خواص خود بگزيد . و دخترى را كه زن امين بود ، به دو داد و دلاله را خويشتن بزنى بياورد .
حكايت غلام دروغگو
چون چندى بر آن بگذشت ، شبى از شبها خليفه بجعفر گفت : ميخواهم كه امشب به شهر اندر بگردم و از احوال حكام آگاه شوم و هركدام از ايشان