تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 77

مساهمون:

ص٧٧
شگفت ماندم و از غايت رنجى كه برده بودم ، در همانجا بخفتم . چون بيدار شدم ، دخترى ديدم كه پاى من همىمالد . من ازو شرمگين گشته ، راست نشستم و به او گفتم : تو كيستى ؟ گفت : ساعتى بيش نيست كه تو دشمن مرا كشتى و با من نيكيها كردى . من همان مارم كه از اژدهايم برهاندى . بدانكه من از جنّيانم و اژدها نيز از جنّيان بود . چون خلاصى مرا سبب شدى ، من نيز بكشتى رفتم و آنچه كه بكشتى اندر مال داشتى ، همه را بخانهء تو گرد آوردم و خواهرانت را بجادو ، دو سگ سياه كردم . آنگاه مرا در ربوده ، با آن دو سگ بفراز خانه فرود آورد . ديدم كه آنچه در كشتى بود ، همه را آورده است . پس آن مار گفت : اگر همه روزه بهر يكى ازين دو سگ ، سيصد تازيانه نزنى ، بنقش خاتم سليمان عليه السّلام سوگند كه ترا نيز بدين صورت بكنم . اى خليفه ، من از بيم آن جن ، تازيانه بخواهران خود ميزنم و به مهر خواهرى گريه ميكنم . خليفه از حكايت دختر شگفت ماند و به دختر گفت : تو بازگو كه سبب زخم تازيانه در بدنت چه بوده است ؟