نخستين بشنيدند و از كردار ناصواب خويش بازنگشتند . سال سيم باز آواز بشنيدند . از كفر بازنگشتند . خشم خداى تعالى ، ايشان را فروگرفت . همه سنگ سياه شدند . و از آن روزى كه اين حادثه روى داده ، من به نماز و روزه و تلاوت ، عمر ميگذارم و از تنهائى بس ملولم . من گفتم : در بغداد ، حكيمان و دانشمندان هستند . اگر تو بدانجا روى ، علم بيندوزى و حكمت بياموزى و من نيز از كنيزكان تو خواهم بودن . بدانكه من هم بزرگ تبار و خداوند غلام و كنيزم و كشتى كشتى كالاى قيمتى با خود آوردهام . قضا كشتى ما را بدينسوى كشانيد تا من و تو يكديگر را بهبينيم . پس من او را ببغداد ترغيب كردم . او خواهش من بپذيرفت .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب هفدهم برآمد
گفت : اى ملك جوان بخت ، دختر گفت : ملكزاده را بآمدن بغداد ترغيب كردم . او سخن مرا پذيرفت . چون بامداد شد ، هر دو پيش ناخدا آمديم . اهل كشتى در جستجوى من بودند . چون مرا بديدند ، شاد گشتند و سبب غيبت من باز پرسيدند .
من ماجرا باز گفتم . چون خواهران من ملكزاده را با من بديدند ، بر من رشك بردند و كينهء مرا در دل گرفتند . چون بكشتى بنشستيم ، باد مراد برآمد و كشتى برانديم . اما خواهران ، پيوسته از من مىپرسيدند كه : با اين پسر چه خواهى كرد ؟
گفتم كه : او را بشوهرى گزينم . و بخواهران گفتم كه : ملكزاده از آن من و آنچه كالا در اين كشتى دارم ، همه از آن شما . اما خواهران در هلاك من يك رأى و يكدله بودند و من نميدانستم . هنگام شام ببصره نزديك شديم . درختان و باغها نمودار گشت . در همانجا لنگر انداختند . پس پاسى از شب رفت ، بخفتيم .
خواهران ، مرا با ملكزاده در روى بستر به دريا افكندند . اما ملكزاده چون شناورى نميدانست ، غرق شد و به نيكان پيوست . ولى من بتختهء نشسته ، شنا هميكردم تا بجزيره برسيدم و آن شب را در جزيره بروز آوردم .