چون نيمى از شب برفت ، آواز تلاوت قرآن شنيدم . در حال ، برخاسته ، بدانسو رفتم . عبادتگاهى يافتم كه قنديل آويخته و شمعها سوخته و سجّاده گستردهاند و جوانى نيكو شمايل در آنجا بتلاوت مشغولست . مرا از آن جوان ، عجب آمد كه چگونه مردم شهر بجز اين جوان ، همگى سنگ سياهند . پس نزديك آن جوان رفته ، سلامش دادم . ردّ سلام كرد . گفتم : پرسشى از تو خواهم كرد و بدين قرآن كه هميخوانى سوگندت مىدهم كه براستى پاسخ ده . آن جوان تبسمى كرده ، گفت : نخست تو بازگو كه بدين مقام چگونه آمدى ؟ من ماجراى خويش بيان كردم و از احوال مردم شهر پرسيدم . مصحف برهم نهاد و مرا پيش خود خوانده ، بنشاند . ديدم كه آن پسر در نكوئى چنانست كه شاعر گفته :
پرى چهره بتى عيّار و دلبر * نگار سرو قدّ ماه منظر
اگر آذر چو تو دانست كردن * درود از جان من بر جان آذر
اگر بت گر چو تو بت برنگارد * مريزاد آن خجسته دست بتگر
من تير محبّت او خورده ، دل بمهرش سپردم و از حكايت مردم شهر باز پرسيدم . گفت : پدر من ، ملك شهر بود . و او همانست كه بفراز تخت ، سنگ شده و مادرم همان بود كه بحرمسراى اندر بديدى . پدر و مادرم و مردم شهر ، ستايش پروردگار نكردند و آتش همىپرستيدند و به ماه و هور ، سوگند ياد ميكردند . و لكن در خانهء ما پيرزنى بود خداپرست كه دين خود آشكار نميكرد و پدرم بامانت و پاكدامنى او اعتماد تمام داشت و مرا به دو سپرد كه تربيت داده ، احكام دين مجوسم بياموزد . او احكام دين اسلام و تلاوت قرآن به من بياموخت .
من نيز دين خود پوشيده ميداشتم تا اينكه مردم در كفر طغيان كردند .
روزى از هاتفى شنيدم كه گفت : اى مردمان اين شهر ، از پرستش آتش باز گرديد و خدا را پرستيد . مردم ترسيدند و به پيش ملك آمدند . پدرم گفت : از آواز هاتف نترسيد و از دين پدران برنگرديد . مردمان بسخن ملك اعتماد كردند . سالى به همين منوال آتش پرستيدند . چون سال دوم برآمد ، همان آواز