برداشته ، برفتند . ايشان برهنه بازگشته ، پيش من آمدند و عذر خواسته ، پيمان بستند كه ديگر نام شوهر به زبان نياورند . من عذر پذيرفته ، بيش از پيش بايشان احسان ميكردم . تا اينكه سالى بر اين بگذشت و من كالاى فزون خريده به قصد بصره بكشتى نشستم و خانه بايشان سپردم . ايشان گفتند : ما طاقت جدائى از تو نداريم . من ايشان را نيز با خود بكشتى نشانده ، شبانروز هميرفتم تا اينكه ناخدا غفلت كرد و كشتى از راه بدر شد . پس از چند روز ، شهرى پديد گشت . از ناخدا پرسيديم كه : اين كدام شهر است ؟ گفت : نميشناسم و تمامى عمر در دريا كشتى راندهام و هرگز اين شهر را نديده بودم . اكنون كه بدينجا آمدهايم ، شما كالاى خويش به شهر برده ، بفروشيد . اگر خريدار نباشد ، دو روز برآسوده ، توشه بگيريد .
پس از آن كشتى بسوى مقصد برانيم . پس ناخدا برخاسته ، به شهر رفت . در حال ، بازگرديده ، گفت : برخيزيد و به شهر آئيد و قدرت خداى تعالى را به بينيد .
آنگاه ما به شهر رفته ، ديديم كه مردم شهر ، همگى سنگ سياه شده ، زر و سيم و ديگر كالاى مردم جابجا مانده است . ما را عجب آمد . همه از يكديگر جدا گشته ، از بهر تفرّج شهر بهر كوى و برزن برفتيم . و من بسوى قصر ملك بشتافتم . در آنجا ديدم كه همهء ظروف از زر و سيم است و ملك را بفراز تخت ديدم كه وزرا و خادمان و سپاهيان به پيش او ايستاده ، همگى سنگى بودند . و گوهرهاى درخشنده بر آن تخت بود كه چون ستارگان پرتو هميدادند . پس بحرم سراى رفته ، ملكه را ديدم كه تاج مكلّل و عقد مرّصع و قلاده گوهرنشان و جامهاى زرّين او به حال خود بودند . ولى ملكه ، سنگى سياه شده بود . در آنجا درى يافتم . از در بدرون شدم و از نردبانى كه در آنجا بود ، فراز رفته ، ايوانى ديدم كه فرشهاى حرير و استبرق به آنجا گسترده بودند و تختى مرصع با درّ و گوهر در صدر ايوان ديدم كه گوهرهاى درخشندهتر از ماه تابان بر آن تخت بود . پس از آن بجاى ديگر رفته ، عجايب بسيار ديدم كه از ديدن آنها بدهشت اندر شدم و حيران هميگشتم . تا شب درآمد . خواستم از قصر بدر آيم ، راه نشناختم . در مكانى كه تخت بر آن بود ، بخفتم .
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 73
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٧٣