ببوسيد و گفت : من طرفه حكايتى دارم و آن اينست كه اين دو سگ ، خواهران پدرى منند و من مهتر خواهرانم . چون پدر ما بمرد ، پنجهزار دينار زر بميراث گذاشت . خواهران من جهيز گرفته ، هركدام بشوهرى رفتند . پس از چندى شوهران ، نقدينهء ايشان بستدند و كالا خريده . با زنان ببازرگانى برفتند . چهار سال بغربت اندر بسر بردند و سرمايه تلف كردند ، شوهران از ايشان دست برداشته ، برفتند و ايشان به صورت دريوزگان پيش من آمدند . از بس كه بىسامان بودند ، من به زحمت ايشان را بشناختم . و از حالت ايشان باز پرسيدم . گفتند : قصّه باز گفتن سودى ندارد . سرنوشت اين بوده است . من ايشان را بگرمابه فرستاده ، جامه بپوشاندم و ايشان را ببزرگى برگزيدم . گفتم : من خواستهء بىشمر دارم . همهء مال از آن من و شماست . پس همه روزه در نيكى و احسان بايشان ميافزودم . تا سالى بر اين بگذشت .
ايشان از مال من مالى اندوخته ، گفتند كه : ما را شوى بايد . گفتم : مرد خوب بجهان اندر نايابست . شما شوهر گرفتيد و آزموديد . ديگربار شوى كردن ، سودى ندارد . ايشان سخن نپذيرفتند . من از مال خويش ، جهيز گرفته ، ايشان را شوهر بدادم . هركدام با شوهر برفتند . پس از چندى شوهرها ايشان را فريب داده ، آنچه كه داشتند ، بستدند و ايشان را به سفر برده ، در ميان راه از ايشان دست
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 72
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٧٢