ده تن جوان برهنه بديدم . من از ايشان اجازت نشستن خواستم . مرا منع كردند . از پيش ايشان غمين و گريان بدر آمده ، شبانروز راه ميسپردم تا بدار السّلام رسيدم .
و بگرمابه اندر شدم . زنخ بتراشيدم و به صورت گدايان برآمده ، در شهر بغداد ميگشتم كه اين دو گدا را ديدم . بايشان سلام كردم و غريبى خويش بنمودم .
ايشان گفتند : ما نيز غريبيم . پس سه تن يار گشته ، بدين مقام گذارمان افتاد . و سبب نابينائى يك چشم من اين بود .
دختر گفت : بند ازين هم برداريد . پس از آن ، دختر روى بخليفه و جعفر و مسرور آورده ، گفت : شما نيز سرگذشت خويش را بيان كنيد . جعفر گفت : در وقت آمدن گفتيم كه از بازرگانان طبرستانيم . از مهمانى بازرگانى بازگشته ، راه منزل گم كرده بوديم . دختر چون اين سخن جعفر بشنيد و ادب او بديد ، گفت :
شما را به يكديگر بخشيدم . پس همگى بيرون آمدند . خليفه ، گدايان را بجعفر سپرد كه از آنها پذيرايى كند و خود بمقرّ خويش بازگشت . چون روز برآمد ، خليفه بر تخت نشسته ، سه دختر و سه تن گدا و آن دو سگ را بخواست . چون ايشان را حاضر آوردند ، خليفه بدختران فرمود : چونكه از ما درگذشتيد ، ما نيز بپاداش آن از شما درگذشتيم . اگر مرا نشناختيد ، اكنون بشناسيد كه هارون الرشيدم . و بجز راستى سخن نگوئيد . دختران گفتند : اى خليفه ، ما طرفه حديثى داريم .
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
حكايت بانو با دو سگش
چون شب شانزدهم برآمد
شهرزاد گفت : اى ملك جوان بخت ، بزرگترين دختران پيش آمده ، زمين