تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 66

مساهمون:

ص٦٦
بلند گشت و بر زمين برآمده ، بشكست و دانهاى آن بپاشيد . زمين قصر از دانهء نار پر شد . در حال ، دختر ، خروسى گرديد و دانها را برچيد . دانهء از آن بسوى حوض رفت . خروس خروشى برآورده ، بال و پر هميزد و بمنقار خود اشارت هميكرد . ما قصد او را نميدانستيم . تا اينكه آن يك دانه را بديد . خواست كه او را نيز بربايد . دانه بحوض اندر افتاده ، ماهى شد . دختر ، خويشتن در آب افكنده ، نهنگ گرديد . باهم درآويختند و فرياد بلند كردند . تا عفريت بدر آمده ، شعلهء آتشى شد و از دهان و چشمان و بينى او آتش فروميريخت . دختر نيز خرمن آتشى گرديد . ما از بيم خواستيم كه خود را بحوض درافكنيم . پس آنها باهم در آويختند و آتش به يكديگر همىافشاندند و شرارهء ايشان بما ميرسيد . ولى شرارهء دختر ، بىآزار بود . پس شررى از عفريت بيك چشم من برآمده ، چشم من نابينا شد و شررى بملك برآمده ، زنخدانش بسوخت و دندانهايش فرو ريخت و شرارهء ديگر بسينهء خواجه سراى برآمده . در حال ، بمرد . ما بهلاك خويش تن در داديم و بتشويش اندر بوديم كه گويندهء گفت : خذل من كفر بدين سيد البشر . 8 ديديم كه دختر ملك از ميان آتش بدر آمد . عفريت ، مشتى خاكستر گرديد . پس از آن ، دختر پيش من آمد و آب خواسته ، فسونى برو دميد و بر من بپاشيد . به صورت نخست برآمدم . ولى يك چشم نداشتم . پس دختر گفت : اى پدر ، من نيز بخواهم مرد . اگر آن يك دانهء نار را پيش از آن‌كه بحوض اندر افتد ، ربوده بودم ، جان در ميبردم . و لكن از آن غفلت كردم . از حكم تقدير ، گزيرى نباشد . چون قضا آيد ، طبيب ابله شود . دختر بگفتگو اندر بود كه شررى به سينه‌اش برآمد و بسوخت و در حال ، مشتى خاكستر شد . همگى بحيرت درماندند و من با خود ميگفتم كه كاش من ميسوختم و چنين زيبا صنمى را كه با من اين همه نيكوئى كرد ، بدينسان نميديدم . چون ملك ، دختر خود را در آن حال بديد ، جامه بر تن بدريد . زنان و كنيزان ، گريان شدند و ناله و خروش از همگان بلند شد . و هفت روز بماتم بنشستيم . پس از آن ملك ، خاكستر عفريت بر باد داد و بر سر خاكستر دختر ، قبّهء ساخت و همه روزه بقبّه اندر شده ،
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 66 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى