هميگريست . تا اينكه ملك را بيمارى سخت روى داد . پس از يك ماه بهبودى پديد آمد . مرا پيش خود خوانده ، گفت : كاش روى نامبارك ترا نديده بودم كه مرا بدين روز نشاندى و سبب هلاك دختر من شدى . الحال ازين شهر بيرون شو .
من بگرمابه رفته ، زنخ تراشيده و از شهر بيرون شدم و نميدانستم كه بكدام سوى روم و در كار خويش حيران و سرگردان بودم و بمحنتهائى كه روى داده بود ، هميگريستم و اين ابيات هميخواندم :
فرياد من از اين فلك آينه كردار * كائينهء بخت من ازو دارد زنگار
آسيمه شدم هيچ ندانم چكنم من * عاجز شدم و كردم بر عجز خود اقرار
از گنبد دوّار چنين خيره بمانم * بس كس كه چنين خيره شد از گنبد دوّار
پس كوه و هامون نور ديده ، بدار السّلام شتافتم كه شايد خليفه را از حالت خويش بياگاهانم . چون بدينجا رسيدم ، گداى نخستين را ديدم كه او نيز همان دم رسيده بود . در گفتگو بوديم ، كه گداى سيم برسيد . با يكديگر يار گشته ، هميگشتيم كه قدر ، ما را به اين مقام پر خطر رهنمون شد . خداوند خانه گفت : ازين هم بند برداريد . چون بند برداشتند ، گفت : تا حكايت ياران نشنوم ، نخواهم رفت .
حكايت گداى سوم
آنگاه گداى سيم پيش آمده ، گفت : اى خاتون ، مرا حديثيست عجبتر از حديث هر دو و آن اينست كه من ملكزاده بودم . چون پدرم بمرد ، من در مملكت بنشستم . بعدل و داد ، رعيت و سپاه خرسند داشتم . ولى مرا به سفر دريا و تفرّج جزيرها رغبت تمام بود . روزى براى تفرّج ، ده كشتى ترتيب داده ، توشهء يك ماهه بكشتيها بنهادم و بكشتى نشسته ، بيست روز در دريا تفرج كرديم تا بجزيرهء برسيديم . دو روز در آنجا مانده ، باز بكشتى بنشستيم . بيست روز ديگر