در صلاح دين و دنيا آفرين و شكر تو * بهتر از پندى كه عالم بر سر منبر دهد
آنگاه لوح بخادمان دادم . ايشان لوح بنزد سلطان بردند . سلطان ، جز خط من ، خط هيچكدام نپسنديد و فرمود كه خداوند اين خط را خلعت فاخر پوشانيده ، سواره پيش منش آوريد . خادمان بخنديدند . ملك از خندهء ايشان در خشم شد . گفتند : ما به خداوند خط ميخنديم . كه او بوزينهء معلّم و حيوان لا يعلم است . ملك را عجب آمد و گفت : اين بوزينه را براى من بخريد و خلعت پوشانده ، سواره پيش منش آوريد . خادمان ملك آمده ، مرا از ناخدا بگرفتند و حلّه فاخر بر من پوشانيده ، پيش ملك بردند . من زمين ببوسيدم . جواز نشستنم داد . به دو زانو نشستم . حاضران از ادب من در عجب شدند . چون ملك ، باريافتگان را مرخص فرمود و بجز ملك و خواجه سرايان كسى نماند ، خوان بگستردند و همهگونه خوردنى بياوردند . ملك ، مرا اجازت چيز خوردن داد . من برخاسته ، سه بار زمين ببوسيدم و به قدر كفايت خوردنى بخوردم . چون خوان برداشتند ، من بكنارى رفته ، دست شستم و قلم و قرطاس بدست گرفته ، اين ابيات نوشتم :
هرگز كه شنيده است چنين بزم و چنين سور * باريده برو رحمت و افشانده برو نور
از دولت سلطان جهانست چنين بزم * وز طلعت سلطان جهانست چنين سور
يا رب تو كنى جان و دل از دولت او شاد * يا رب تو كنى چشم بد از طلعت او دور
پس دور از ملك بنشستم . ملك را عجب آمد و شطرنج خواسته ، گفت :
بيا تا شطرنج ببازيم . من پيش رفته ، مهره فرو چيدم و از پياده و سواره ، صفها بياراستم . بيدق براندم و اسبى تاخته ، فرزينى برداشتم . ملك در حال ، شاه مات شد . دگر باره ، مهرهها بياراستم . ملك دوباره مغلوب گرديده ، حيران شد و گفت