تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 63

مساهمون:

ص٦٣
بدست ناخدا داده ، گفت : او را بكش . من با دو دست در شمشير آويخته ، سرشك از ديده بريختم . ناخدا را بر من دل بسوخت و گفت : اى بازرگانان ، اين بوزينه به من پناه آورده ، كسى او را نيازارد . پس من در پيش ناخدا بماندم . هرچه ميگفت ، ميدانستم . خدمت بجا ميآوردم . او نيز با من نيكى و احسان ميكرد تا از كشتى بدر آمده ، به شهر بزرگى رسيديم . همان ساعت خادمان سلطان آن شهر به پيش بازرگانان ، لوحى آورده ، گفتند : هركدام سطرى درين لوح بنويسيد . من برخاسته ، لوح از دست ايشان بگرفتم . ترسيدند كه من لوح را بشكنم . مرا بزدند و خواستند كه لوح را از من بستانند . من باشارت بنمودم كه خط خواهم نوشت . ناخدا گفت : بگذاريد تا بنويسد ، كه من او را بفرزندى پذيرفته‌ام . چنين بوزينهء دانشمند نديده بودم . من قلم گرفته ، به خط رقاع ، اين ابيات را بنوشتم :
اى قلم ، دست خواجه را شائى * كه بدان دست نامدار شوى چون ترا دست خواجه بر دارد * با همه عزّ و افتخار شوى خلق را از هنر پياده كنى * چون بر انگشت او سوار شوى
و با خط ريحانى ، اين ابيات نيز بنوشتم :
كلك از تو يافت مرتبت صد هزار تيغ * تا كرد بر بنان عميد اجل گذر او را دو شاخ بينى پيوسته بر يكى * يك شاخ بر قضا و دگر شاخ بر قدر يك شاخ بر ولىّ و دگر شاخ بر عدو * زين بر ولى سعادت و زان بر عدو ضرر
و با خط ثلث ، اين دو بيت بنوشتم :
بر زائران تو بسخا كيسهاى سيم * بر شاعران تو بعطا بدرهاى زر شاعر نواز و شعرشناسى و شعر خواه * آرى چنين بوند بزرگان مشتهر
و با خط نستعليق ، اين شعر نوشتم :
اى خداوندى كه ديدار ترا عالم همى * از سعادت هر زمانى مژدهء ديگر دهد جز بعدل تو نپرّد هيچ مرغ اندر هوا * مرغ را گوئى همى عدل تو بال و پر دهد