تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 69

مساهمون:

ص٦٩
كه گفت : اى فلان ، چون از خواب برخيزى ، خوابگاه خويش بكن و كمانى با سه تير كه طلسمها بر آن تيرها نوشته‌اند ، در آن مكان پديد آيد . آنها را بيرون بياور و آن سوار را كه بفراز قبّه است ، با تير بزن تا از هم فرو ريزد و مردم ازين بليت برهند . و چون سوار را بزنى ، او به دريا افتد ، تو كمان را در جائى كه بود ، در زير خاك پنهان كن . هر وقت كه بدينسان كنى ، آب دريا بلند گشته ، با سر كوه يكسان شود . آنگاه زورقى پيش تو آيد و در آن زورق ، شخصى بينى . با او بزورق بنشين كه بده روز ، ترا بكنار دريا برساند . آنجا نيز كسى را خواهى يافت كه ترا به شهر خود برساند . ولى درين ده روز كه بزورق نشستهء ، نام خدا به زبان مبر . پس من شادان از خواب برخاستم و بدانسان كه هاتف گفته بود ، كردم و ده روز در زورق بودم كه جزيرهء نمايان شد . من از غايت خورسندى ، تكبير و تهليل گفتم . در حال ، آن شخص مرا از زورق به دريا افكند . من شنا كرده ، خود را بجزيرهء رساندم . آن شب را در همانجا بخسبيدم . بامداد برخاستم . ولى راه به جائى نميدانستم و حيران بهر سو ميرفتم و گريان بودم و نجات از خداى تعالى همىخواستم ، كه يكى كشتى پديد شد . از بيم ، بفراز درخت برشدم . چون كشتى بساحل در رسيد ، ده تن غلام از كشتى بدر آمده ، در ميان جزيره ، زمين را بكندند و خاك بكنار كردند . طبقى چوبين پديد شد . طبق برداشتند . درى گشوده شد . آنگاه بكشتى بازگشته ، نان و خربزه و آرد و روغن و عسل و گوسفند از كشتى بدر آورده ، بدانجا بردند . پس از آن غلامان بدر آمدند و جامهاى نيكو بدر آوردند . و در ميان ايشان پيرى بود سالخورده و بلند بالا كه از غايت پيرى ، نزار گشته و دست پسر ماه روى مشكين موئى در دست داشت . و هميرفتند تا از ديده نهان گشتند . من از درخت به زير آمده ، خاك از روى دريچه بر كنار كردم و طبق چوبين برداشتم . دريچه پديد آمد . از آنجا باندرون شدم و از نردبانى به زير رفتم و بفراخنائى برسيدم كه از آنجا درى بباغى گشوده ميشد و از آن باغ ، درى بباغ ديگر گشوده ميشد تا سى و سه باغ . و در همهء آنها درختان بارور و گلهاى رنگين چندان بود كه در وصف سخندان نميآمد . و در آخرين باغ ، درى ديگر
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 69 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى