كشتى برانديم . شبى از شبها بادهاى مخالف وزيدن گرفت و تا هنگام بامداد ، دريا بتلاطم بود .
چون روز برآمد ، باد بنشست و كشتى آرام گرفت . ولى دگرگونه آبها بديديم . ناخدا بفراز كشتى برشد و با حالت دگرگون به زير آمده ، دستار بر زمين انداخت و طپانچه بر روى خود زد و گريان شد . سبب آن سؤال كرديم . گفت كه :
آمادهء هلاك شويد . گفتيم : اى ناخدا ، سبب بيان كن . گفت : اى ملك ، چون بفراز كشتى برشدم ، از دور ، سياهى نمايان بود . گاهى سياه و گاهى سپيد مينمود . من دانستم كه آن كوه مقناطيسست . و يازده روز است كه كشتى به بيراهه آمده ، كشتى ما ديگر ره بسلامت نخواهد برد و هنگام بامداد بكوه مقناطيس خواهيم رسيد . و آن كوه ، كشتى را بسوى خويش كشد و آنچه كه ميخ آهنين بكشتى اندر است ، از كشتى بپراكند و بر كوه بچسبد . و اى ملك ، بفراز كوه ، قبّهء است مسين و بفراز قبّه ، صورتى بر اسب مسين سوار است و نيزهء مسينه در كف دارد و لوح ارزيز از گردن او آويخته و طلسماتى بر لوح نقش كردهاند . تا آن سوار بر آن اسب نشسته ، هر كشتى كه بدين مكان آيد ، بشكند . چاره نيست جز اينكه سوار از اسب بيفتد . چون ناخدا اين سخنان گفت ، گريان گشتيم و تن به هلاكت سپرديم .
چون بامداد شد ، بكوه برسيديم . ميخهاى كشتى پراكنده شد . هريك بسنگى بچسبيد و تختهها شكسته ، از هم پاشيدند . جمعى از ما غرق شدند و جمعى خلاص يافتند . من هم بر تختهء چسبيدم . موج ، مرا بدان كوه رسانيد . بفراز كوه برشدم .
چون قصّه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب پانزدهم برآمد
گفت : اى ملك جوان بخت ، گداى سيم گفت : اى خاتون ، من بفراز كوه برشدم و بسلامت خويش شكر گذاردم و بميان قبّه رفته ، در آنجا بخفتم . از هاتفى شنيدم