چه حاجتست كه بدنام خون ما گردى * زمانهاىّ و سپهرىّ و روزگارى هست
من بسخن او گوش نداشتم و قبه را بشكستم .
چون قصّه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب سيزدهم برآمد
شهرزاد گفت : اى ملك جوان بخت ، آن ماه روى گفت : اى پسر ، بيرون شو و برحذر باش كه اينك عفريت در رسيد . من از غايت بيم ، كفش و تيشه را فراموش كرده ، از نردبان بفراز شدم . چون نگاه كردم ، ديدم كه عفريتى كريه المنظر بدر آمد و با دخترك گفت : چه حادثه روى داده كه مرا بدينسان هراسان كردى ؟ دختر گفت : جز اينكه آرزومند تو بودم چيزى روى نداده .
عفريت گفت : دروغ همىگوئى . پس به چپ و راست نگاه كرد ، كفش و تيشه بديد . گفت : اين هر دو از آدميانست . دختر گفت كه : من تا اكنون آنها را نديده بودم . شايد كه تو از بيرون با خود آوردهء . عفريت گفت : اى مكاره ، هميخواهى كه با من كيد كنى . پس او را به چهار ميخ بسته ، تازيانهاش هميزد . كه من ترسان و هراسان بيرون آمدم و از كرده پشيمان بودم و سر اندر گريبان حيرت داشتم . چون پيش خيّاط آمدم ، گفت : ديشب كجا بودى كه بانتظار تو نخفتم ؟ من بمهربانى او شكر گذاردم و به منزل خود در گوشهء حيران نشسته بودم كه خيّاط نزد من آمد و گفت : مرد عجمى در دكه نشسته ، كفش و تيشهء تو با اوست و ترا هميخواهد و ميگويد از براى نماز بامداد از خانه بيرون شدم و اين كفش و تيشه را در راه مسجد يافتم و ندانستم از كيست . كسى مرا ببازار خيّاطان رهنمون گشت و خيّاطانم سوى تو راه نمودند . اكنون عجمى در دكان نشسته ، ترا هميخواهد . چون اين سخن بشنيدم ، گونهام زرد گشت و دلم طپيدن گرفت .
ناگاه زمين بشكافت . عجمى پديدار شد . ديدم كه همان عفريتست كه