كفش و تيشهء مرا برداشته ، از پى من روان گشته است . چون مرا بديد ، در حال ، مرا بربود و بر هوا شد . پس از ساعتى بر زمين فرو رفت و از همان قصر بدر آمد .
دختر را ديدم كه خون از تنش جاريست . عفريت گفت : اين است آن آدمى .
دختر گفت : من او را بجز اين دم نديده بودم . عفريت گفت : پس از چندين عقوبت باز دروغ گفتى ؟ اگر تو او را نميشناسى ، اين تيغ را بگير و او را بكش . او تيغ برگرفته ، نزد من آمد . ديد كه خونابه از ديدهام همىچكد . بر من رحمت آورده ، مرا نكشت و تيغ بينداخت . عفريت تيغ به من داده ، گفت : تو او را بكش تا خلاص شوى .
من تيغ گرفته ، نزديك رفتم . دختر ، اشك از ديدگان بريخت . گفت : اين همه رنج و محنت از تو به من رسيد . چونست ترا به حال من رحمت نمىآيد ؟ من نيز تيغ بينداختم . گفتم : اى عفريت چه مردى بود كز زنى كم بود . به جائى كه زن ، كشتن من روا نداند ، چگونه من او را بكشم ؟ هرگز نخواهمش كشت . پس خود تيغ برگرفت و دست و پاى او را از تن جدا كرد . آنگاه رو به من كرده ، گفت : اى آدميزاد ، در شرع ما زن دروغگو را ببايد كشت . من اين دخترك را ربوده بودم و جز من كسى را نميشناخت . اكنون بدانستم كه جز من ديگرى را شناخته . او را كشتم . اما ترا نخواهم كشت و تندرست نيز نخواهى رفت . خود بازگو كه ترا بچه صورت كنم ؟ من بسى لابه كردم و گفتم : بر من ببخشاى كه خدا بر تو ببخشايد . گفت : سخن دراز مكن . از كشتنت در گذشتم . اما ناچار بايد بجادوئى بديگر صورتت كنم . آنگاه مرا در ربوده ، به هوا شد و بر قلّهء كوهى فرود آمد .
مشتى خاك برداشت و فسونى بر آن دميده ، بر من بپاشيد . در حال ، بوزينهء شدم .
چون خود را بدان صورت يافتم ، گريان و نالان از كوه به زير آمده . يك ماه راه رفتم تا بكنار دريائى رسيدم .
جمعى ديدم كه بر كشتى نشسته و آهنگ راندن كشتى دارند . من خود را بحيلتى چنان كه مردم نديدند بكشتى برافكندم . يك روز خويشتن پنهان داشتم .
چون مرا بديدند ، يكى گفت كه : اين ميشوم را به دريا بيفكنيد و ديگرى شمشيرى
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 62
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٦٢