ماهروى ، چنان كه شاعر گفته :
بتى كه حور بهشتى به دو شود مفتون * عقيق او برحيق بهشت شد معجون
چو آهو است دو زلفش بدام ماند راست * كه ديد آهوى سيمين و دام غاليه گون
چون دختر را بر من نظر افتاد ، گفت : تو از جنّيانى يا از آدميان ؟ گفتم : از آدميان . گفت : بدين مقام چگونه آمدى كه من بيش از پنج سالست درين مكان هستم ، روى آدمىزاد نديدهام ؟ گفتم : اى پرىروى ، منّت خداى را كه مرا بدين جا رسانيد تا بديدار تو اندوه من ببرد :
هر كجا تو با منى من خوشدلم * گر بود در قعر چاهى منزلم
پس ماجراى خويش بيان كردم . بر احوال من گريان شد و گفت : من نيز دختر پادشاه جزيرهء آبنوسم . مرا بپسر عمّم بزنى بدادند . اما عفريتى مرا بربود و بدين مكان بياورد و فرش لطيف در خانه و همهگونه خوردنى در اينجا آماده ساخت و بهر ده روزى يك شب بدين مقام مىآيد . و به من آموخته است كه اگر كارى روى دهد ، به اين دو سطرى كه بقبّه نوشتهاند دست بنهم . چون دست بر آن خط نهم ، در حال ، عفريت پديد آيد . و اكنون چهار روز است كه عفريت رفته .
پس از شش روز خواهد آمد . آيا سر آن دارى كه پنج روز در اينجا بياسايى و يك روز پيش از آمدن عفريت بيرون روى ؟ گفتم : منّتپذير هستم . پس پريروى شربتى آورده ، به من بنوشانيد . پس از آن طعام حاضر آورده ، بخورديم و بحديث در پيوستيم . گفت : من بسى از تنهائى خويشتن ملول بودم . منّت خداى را كه ترا بدينجا رسانيد . روز ديگر گفتم : اى شمسهء خوبان ، ميخواهم كه ترا از اينجا بيرون برم و ترا از آن عفريت برهانم . تبسّمى كرده ، گفت : عفريت در هر ده شب شبى نزد من ميآيد . گفتم : همين ساعت ، اين قبّه بشكنم و اين خطى كه نوشتهاند از هم فرو ريزم ، شايد كه عفريت بيايد و من او را بكشم . چون اين بشنيد ، گفت :