تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 59

مساهمون:

ص٥٩
پدرم ، كشتى كشتى هديهاى ملوكانه آماده ساخته ، مرا با تنى چند بكشتى بر نشاند . يك ماه كشتى هميرانديم تا بساحل برسيديم . خود بر اسب نشسته ، بار بر هيونان بستيم و همىرفتيم تا اينكه گردى برخاست . پس از زمانى گرد بنشست و چند سوار پديدار شدند . چون نيك بديدم ، از راهزنان قبايل عرب بودند كه اسبان ختلّى در زير و نيزه‌هاى خطّى در كف داشتند . بايشان معلوم كرديم كه هدايا از سلطان هند و ما نيز سفيريم . گفتند كه : ما نه در فرمان ملك هند و نه در مملكت او هستيم . پس سواران بما حمله كردند . جمعى را بكشتند و بقيّة السّيف بگريختند . من نيز زخمى منكر برداشته ، بگريختم . و راه بجايى نميدانستم . بفراز كوهى بر شده ، در غارى جا گرفتم . تا بامداد در آنجا بسر بردم . پس به زير آمده ، هميرفتم تا بشهرى آباد رسيدم . از بس پياده‌روى كرده ، سخت مانده بودم و گونه‌ام زرد شده بود . بدكان خياطى رسيده ، سلام گفتم . با جبين گشاده ، سلام گفت و از مقصدم باز پرسيد . ماجرا بيان كردم . غمين و محزون شد و گفت : اى فرزند ، حكايت خويشتن با كسى مگو . مبادا از اين قضيّه با خبر گردد كسى كه با پدرت كينهء ديرينه داشته باشد . پس خوردنى بياورد و آن شب را باهم بسر برديم . و تا سه روز بدينسان گذشت . پس از آن خياط از من پرسيد كه : چه صنعت دارى ؟ گفتم : مردى حكيم و همهء علوم را نيك دانم . گفت : كالاى تو درين شهر نارواست و بعلم كتابت ، كسى مايل نيست . تيشه و ريسمانى بدست آور و با خاركنان بخاركنى مشغول شو و خويشتن به كسى نشناسان كه كشته ميشوى . پس تيشه و ريسمان از براى من آماده ساخت و مرا با خاركنان بصحرا فرستاد . من همه روزه ، پشتهء هيزم آورده ، به نيم دينار مىفروختم . سالى بدينسان گذشت . روزى بصحرا رفته ، به جائى برسيدم كه درختان كهن داشت و هيزم فراوان . من تيشه برگرفته ، پاى درختى را هميكندم تا اينكه حلقهء مسينهء پديد شد . خاك بر كنار كرده ، ديدم كه حلقه بر تختهء استوار است . پس حلقه بگرفتم و تخته برداشتم . نردبانى پديد آمد . از نردبان به زير رفتم . از آن در باندرون رفته ، ديدم قصرى است محكم اساس و در قصر ، دختريست
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 59 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى