از شهر بدر شدم . كه شايد كسى مرا بخليفه برساند . امشب بدين شهر رسيدم .
به جائى راه نبردم و بحيرت ايستاده بودم كه اين گداى يك چشم پديد شد . غريبى خود به او بنمودم . او گفت : من نيز غريبم . درين سخن بوديم كه آن گداى ديگر برسيد و گفت : من نيز غريبم . پس باهم يار گشته ، هر سه تن حيران همىگشتيم تا اينكه شب تاريك شد و پيشرونده ، مرا بدينجاى پر خطر رهنمون گشت . دختر گفت ازو بند برداشتند و اجازت رفتن بداد . او گفت : تا حديث ياران نشنوم ، نخواهم رفت . گداى دويم پيش آمده ، گفت :
حكايت گداى دوم
اى خاتون ، من از مادر ، نابينا نزادم . ولى نابينائى من طرفه حكايتيست . و آن اينست كه من پادشاه و پادشاه زادهام . در ده سالگى ، قرآن ، بهفت قرائت خواندم و همهء علوم نيك دانستم و كلام ادبا و شعرا ياد گرفتم و به اين سبب تربيتم از همه كس افزونتر گرديد و نام نيكم بزبانها افتاد و آوازهء اديبى و دبيريم گوشزد ملوك اقاليم شد . پس ملك هند ، مرا بخواست كه دختر خود را به من تزويج كند .