در آنجا خانهاى چند بنا كرده و بهر خانه ، يك گونه خوردنى گرد آورده بودند و در گوشهء آن مكان تختى ديديم كه پرده بر آن تخت فرو آويخته بودند . بكنار تخت برفتيم . عمّم پرده برداشته ، پسر را با همان دختر ديديم كه چنان سوخته بودند كه گويا بچاه اندر آتش زدند . پس عمّم خيو بر پسر بينداخت و لگد بر او بزد و گفت : اى ناپاك ، مستوجب اين و بيش ازينى . اين مكافات دنياست و
لَعَذابُ الْآخِرَةِ أَشَدُّ وَ أَبْقى .
7
چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .
چون شب دوازدهم برآمد
گفت : اى ملك جوانبخت ، گداى نابينا گفت : چون پسر عمّم را با دختر بدانسان يافتيم ، محزون شديم و مرا از گفتار و كردار عمّم بس عجب آمد . با او گفتم : اى عم ، مگر سوختن ايشان بس نبود كه تو نيز نفرين هميكنى و طعنه هميزنى ؟ عمم گفت : اى فرزند ، اين پسر در خوردسالى ، خواهر خود را عاشق شد . من آن دو را از اين گناه بزرگ ، نهى كردم و از عقوبت الهى و سرزنش مردمان بترسانيديم .
چون ديدند كه من ايشان را از يكديگر نهان هميدارم . برهنمونى ابليس ، اين مكان را ساخته ، همهگونه خوردنى درين مكان جمع آوردهاند و در آن روزها كه من بنخجير رفته بودم ، فرصت يافته ، بدين مكان آمدهاند . اما خداى تعالى از كردار ايشان در خشم شده و ايشان را بدينسان كه ديدى ، سوخته است .
پس هر دو گريان از نردبان بفراز آمده ، سنگ بر دريچه بنهاديم و خاك بر آن ريختيم و محزون و غمين همىرفتيم كه صداى طبل سپاهيان بلند شد و گرد سم اسبان ، جهان را فرو گرفت . عمّم از حادثه باز پرسيد . گفتند : وزير برادرت او را كشته . اكنون بدين شهر آمده . چون عمّم تاب مقاومت نداشت ، بمطاوعت پذيره شد . من با خود گفتم : اگر بار ديگر دستگير شوم ، از دست وزير جان نخواهم برد . ناچار زنخ بتراشيدم و جامهء كهن در بر كرده ، به قصد دار السّلام