تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 56

مساهمون:

ص٥٦
رغبتى تمام بود . روزى تيرى بينداختم . از قضا تير بر چشم وزير آمد و نابينا شد . ولى از بيم پدرم دم زدن نتوانست . القصه ، وزير چون مرا دست بسته ديد ، بكشتنم اشارت كرد . من گفتم : جهت بىسبب كشتن من چيست ؟ گفت : گناه تو از همه بيشتر است . و اشارت بر چشم خويش كرد . من گفتم كه : اين كار ، نه بعمد كردم . گفت : من بعمد خواهم كرد . پس مرا پيش طلبيد و بانگشت خويش ، چشم چپ من درآورد و مرا بغلامى سپرد كه بيرون شهر برده ، بكشد . با غلام بيرون رفتيم . دست و پاى من به بند اندر بود . خواست كه چشمان مرا نيز بسته ، مرا بكشد . من گريان گشته ، گفتم :
هرگز نبود از تو گمان جفا مرا * ديگر بكس نماند اميد وفا مرا
چون غلام اين بيت بشنيد ، پاس احسان ديرين من بداشت و دست و پاى مرا گشود و گفت : ازين سرزمين برو و مرا و خود را به هلاكت مينداز كه شاعر گفته :
بهر ديار كه در چشم خلق خوار شدى * سبك سفر كن از آنجا برو بجاى دگر درخت اگر متحرّك شدى ز جاى بجاى * نه جور ارّه كشيدىّ و نى جفاى تبر
چون از غلام اين بشنيدم ، فرحناك شدم و نابينائى را سهل انگاشتم و به شهر عم پى سپر شدم . به پيش عم رسيده ، ماجراى پدر را بيان كردم و آنچه بر من رفته بود ، باز گفتم . عمّم گريان شد و گفت : بمحنتم بيفزودى . چنديست كه پسر عمّت ناپديد گشته . پس چندان بگريست كه بيهوش شد . چون بهوشش آوردم ، ماجراى پسر عم را نهفتن نتوانسته ، راز به او آشكار كردم . عمم را از شنيدن حكايت ، انبساطى روى داد و گفت : سردابه به من باز نما . در حال ، برخاسته ، بسوى گورستان رفتيم و سردابه را جستجو كرده ، بيافتيم . آنگاه قبرى را كه بسردابه اندر بود ، شكافته ، خاك بيكسو مىكردم تا اينكه سنگ پديد شد . سنگ از دريچه برداشته ، از نردبان پنجاه پله به زير رفتيم . بفراخنائى برسيديم كه
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 56 | مؤلف مجهول / عبد اللطيف طسوجى تبريزى