تخطي إلى المحتوى الرئيسي

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى ) — صفحة 55

مساهمون:

ص٥٥
نكنم . در حال ، برخاست و زمانى از من پنهان شد . چون باز آمد ، دخترى ماه منظر با خود بياورد و با من گفت كه : اين دختر را در فلان گورستان و فلان مكان بسردابه اندر برده ، بانتظار من بنشينيد . من نتوانستم كه مخالفت كنم . دختر را برداشتم و بهمانجا بردم . هنوز ننشسته بوديم كه پسر عمم بيامد و كيسهء كه گچ و تيشهء در آن بود و طاسك آبى بياورد و گورى را كه در ميان سردابه بود بشكافت و خاك و سنگ به يك سو ريخت . تخته سنگى پيدا گشت و به زير اندر دريچه ، نردبانى پديد شد . پسر عمم به آن دختر اشارتى كرد . در حال ، آن دختر از نردبان به زير شد . پسر عمم روى به من آورده ، گفت : احسان بر من تمام كن . گفتم : هرچه گوئى ، چنان كنم . گفت : چون من از نردبان به زير شوم ، سنگ بر دريچه بينداز و خاك بر آن بريز . پس از آن گچ را با آب عجين كرده ، گور را گچ اندود گردان ، بدانسان كه كسى نداند كه اين گور شكافته است . و بدان كه يك سال است من در اين مكان زحمت هميبرم تا اين مكان را آماده ساخته‌ام . و حاجت من از تو همين بود . اين بگفت و از نردبان به زير رفت . من سنگ بدريچه باز گرداندم . بدان سان كردم كه سپرده بود . آنگاه بقصر عم باز گشتم و عمم در نخجيرگاه بود . آن شب را بمحنت و رنج بروز آوردم . بامدادان با هزار پشيمانى ، از قصر بدر آمده ، بگورستان رفتم . سر بگريبان حيرت بهر سو بگشتم . از سردابه اثرى نيافتم . تا هفت روز ، همه روزه بجستجوى سردابه و گور بگورستان رفته ، بسردابه راه نميبردم . از دورى پسر عم ، فرسوده گشتم و حزن بر من چيره شد . ناچار از شهر بدر آمده بسوى ، پدر بازگشتم . چون بدروازهء شهر پدر رسيدم ، جمعى بر من گرد آمده ، مرا بگرفتند و بازوانم را ببستند . من از اين حادثه حيران بودم . يكى از ايشان بپدرم خدمت كرده و از من نعمت برده بود . سر فراگوشم آورده ، گفت : وزير و سپاهيان پدرت ياغى گشته ، او را كشته‌اند . من از شنيدن آن ، قالب بيجان گشتم . پس مرا به پيش وزير بردند . مرا با او كينهء ديرينه در ميان بود . از اينكه مرا بكودكى به تير و كمان ،