اگر عقل را بالمرّه معزول نكرده چگونه مىگويد : دليل قطعى بر اعتبار اصل اگر چه ظنّ بر خلاف آن باشد نيست ، در صورتى كه دليل قطعى بر حجّيت ظنى نداشته باشد ؟
آيا دليل قطعى بهتر از اين كه فرض مىكنيم ما را در موقف عرض پروردگار در عرصه ء محشر باز داشته اند و از ما سؤال كنند كه : چرا به اصل برائت عمل كردى و حكم به اشتغال ذمّه ء خود نكردى ؟ هر گاه عرض كنيم كه : پروردگارا سعى وبذل جهد خود را كرديم ، علم به اشتغال ذمّه ء خود به هم نرسانيديم ، پس سعى وبذل جهد خود را كرديم علم به اين كه بايد عمل به ظنّ كنيم و آن را دليل بدانيم نيز به هم نرسانيديم ، وترا چنين مىدانستيم كه تكليف به ما لا يعلم و به چيزى كه دليلى بر آن نصب نكرده اى كه از آن جمله عمل به ظنّ باشد نمىكنى ، علاوه بر آن چه در كتاب كريم تو و در روايات منسوبه ء به حجج تو از مذمّت عمل به ظنّ و نهى از تديّن به ما لا يعلم وعدم اشتغال ذمّه در صورت عدم علم ملاحظه كرده بوديم ، به اين جهت بنا بر اصل گذاشتيم ، آيا خدا به ما چه خواهد فرمود ، وباز خواهد فرمود كه : غلط كرديد و آنها را به جهنّم ببريد ؟ حاشا وكلا كه چنين باشد ، وعقل صريح اين را قبيح مىشمارد .
امّا هر گاه به تو بگويد كه : اى مرد حسابى به چه سبب متابعت ظنّ را كردى ودين مرا تابع ظنّ خود قرار دادى ، بلكه ظنّت را امام و پيغمبر خود ساختى بدون حجّت وبرهان ، و حال اين كه من در نصب پيغمبر و امام معجزات وكرامات وبراهين ساطعه قرار دادم ، و تو بى سبب وجهت آن را پيغمبر خود ساختى وراهبر قرار دادى و حال اين كه احتمال مخالفت من در آن مىرفت ، و حال اين كه در كلام من اشارت بر مذمّت آن بود چه جواب خواهى گفت ؟ .
اگر گويى : خواهم گفت : خداوندا من آن چه مظنّه كردم كه خواهش تو هست و حكم تو است آن را گردن نهادم ومتابعت كردم ، و با وجود اين مؤاخذه قبيح است ، اگر بفرمايد كه : چگونه شد كه از آيات بسيار كلام من و اخبار بىشمار حجج اطهار من كه از دويست وسيصد متجاوز است ، و از تصريح جمعى كثير به اجماع بر حرمت عمل به ظن و به غير علم ، ظنّ به عدم جواز متابعت ظنّ هم نرسانيدى ، و از الحاق شىء بالأغلب والتأسيس أولى من التّأكيد ، يا يك اجماع منقول كسى كه بر متضادّين نقل اجماع كرده ،
رسائل ومسائل ( فارسي ) — صفحة 294
مساهمون: ملا أحمد النراقي
ص٢٩٤