عصيان هر دو باشد ، واستعداد تكليف داشته باشد ، وظلوم كنايه ء از قوّه ء غضبيّه است ، چه آن مبدأ هر ظلمى است ، وجهول اشاره به قوّه ء شهويّه وقوّه ء عاقله است .
امّا قوّه ء شهويّه ، به جهت اين كه اجتماع شهوات باعث حرمان انسانى از درك معارف وحقايق شده ، چه متابعت مقتضيات شهوت موجب تسلَّط شيطان است ، واو مانع از وصول به معارف حقّه ، هم چنان كه در حديث وارد است كه اگر نه اين بود كه شياطين احاطه به قلوب بنى آدم كرده اند هر آينه معاينةً ملكوت آسمانها و زمين را مىديدند .
وامّا قوّه ء عاقله ، به جهت اين كه جاهل اطلاق نمىشود مگر به كسى كه مستعدّ علم باشد ، زيرا كه جهل نادانى است از براى كسى كه شأن آن دانايى باشد ، و از اين جهت سنگ و كلوخ وخر و گاو را جاهل نمىگويند ، وانسانى كه نادان به چيزى باشد آن را جاهل مىگويند .
پس معنى آيه ء شريفه بنا بر اين آن مىشود كه : انسان متحمّل آن شد ، زيرا كه آن جامع قوّه ء عاقله وغضبيّه وشهويّه بود كه مناط تكليفند .
وجه دوّم : آن كه مراد از امانت همان تكليف باشد ، ومراد اين باشد كه ما عرض تكليف را بر آسمانها و زمين وكوهها نموديم ، يافتيم كه ذات و طبع آنها ابا از تحمّل تكليف دارند و سزاوار آن نيستند ، زيرا كه فايده اى بر تكليف آنها مترتّب نمىشود ، چه مقصود از تكليف حصول فعليّت است از براى آن چه قوّه واستعداد آن هست ، و اين موقوف است بر اين كه محلّ تكليف نقص محض نباشد تا قبول هيچ كمالى نكند ، و كمال محض نباشد تا محتاج به تكميل نباشد ، بلكه در آن قوّه ء كمال حاصل باشد واستعداد فعليّت آن را داشته باشد .
پس هر چه مطلقاً استعداد ندارد محلّ تكليف نمىتواند شد ، و همچنين هر چه به قدر استعداد خود فعليّت به هم رسانيده قابل تكليف نيست ، وآسمان و زمين وكوه استعدادشان به همين قدر است كه از براى ايشان حاصل است ، و انسان سزاوار وقابل تكليف بود ، و در حقّ آن فايده ء تكليف به ظهور مىرسيد ، زيرا كه نقص محض نبود ، و جميع كمالات او هم فعليّت به هم نرسانيده بود ، بلكه ناقصى بود كه استعداد كمال داشت ، وظلوم وجهول اشاره ء به اين مرتبه است ، چه ظلوم متجاوز از حدّ است كه
رسائل ومسائل ( فارسي ) — صفحة 188
مساهمون: ملا أحمد النراقي
ص١٨٨