أقسام التضايف ؛ إذ المتقابلان بما هما متقابلان متضائفان ؛ فيكون عدّ التضايف من أقسام التقابل ، من قبيل جعل الشيء قسيما لقسمه .
و اجيب عنه بأنّ مفهوم التقابل من مصاديق التضايف ، و مصداق التضايف من أقسام التقابل و مصاديقه ؛ فالقسم من التضايف هو مفهوم التقابل ، و القسيم له هو مصداقه ؛ و كثيرا مّا يكون المفهوم الذهنيّ فردا لنفسه ، كمفهوم الكلّيّ ؛ كما ربما
شرح
متقابل هستند ، متضايف مىباشند ؛ [ يعنى نسبت متكررى ميان آنها برقرار است و تعقل يكى از آنها بدون ديگرى امكانپذير نيست ، زيرا متقابلان عبارتند از چيزى كه يكى از آنها جمع نمىشود ، با ديگرى كه آن ديگرى نيز با اين جمع نمىشود . ] بنابراين اگر تضايف را از اقسام تقابل به شمار آوريم ، درواقع شىء را قسيم « 1 » براى قسم خودش قرار دادهايم .
از اشكال ياد شده به اين صورت پاسخ داده شده است كه : مفهوم تقابل از مصاديق تضايف است ، و مصداق تضايف از اقسام تقابل و مصاديق آن مىباشد . بنابراين آنچه يكى از اقسام تضايف را تشكيل مىدهد ، مفهوم تقابل است ، و آنچه قسيم « 2 » تضايف مىباشد مصداق تقابل است . و اين هيچ بعدى ندارد ؛ زيرا در موارد فراوانى يك مفهوم ذهنى ، مصداق خودش واقع مىشود ، مانند مفهوم كلّى ؛ همانطور كه گاهى مصداق مفهوم مقابل خودش واقع مىشود ؛ مانند مفهوم جزيى كه فرد و مصداق « كلى » است و درعينحال مفهوم جزيى در برابر مفهوم كلى [ و
هامش
( 1 ) . عبارت نهاية الحكمة به اين صورت است « فيكون عدّ التضايف من اقسام التقابل من قبيل جعل الشىء قسيما لقسمه » ؛ ولى به نظر مىرسد به جاى « قسيم » بايد « قسم » قرار داده شود ، زيرا تقابل قسمى از تضايف است درحالىكه تضايف هم خودش يكى از اقسام تقابل است . و بنابراين تقابل يك قسم از يكى از اقسام خودش ( يعنى تضايف ) خواهد بود .
( 2 ) . عبارت حضرت علامه رحمه اللّه در نهاية الحكمة چنين است « فالقسم من التضايف هو مفهوم التقابل و القسيم له هو مصداقه » و ترجمهء آن همان است كه در بالا آمده است ، اما در اينجا نيز بايد به جاى قسيم ، قسم قرار داده شود كه در اين صورت ضمير « له » به تقابل و ضمير « مصداقه » به تضايف برمىگردد و ترجمه آن چنين است « مفهوم تقابل ، يكى از اقسام تضايف است و مصداق تضايف يكى از اقسام تقابل است » .