و ثانيا : أنّ الكمّ عرض محتاج إلى الموضوع حيثما كان ؛ فهذا الامتداد المقداريّ الذى يتعيّن به طول الجسم و عرضه و عمقه ، كمّ محتاج إلى موضوع يحلّ فيه ؛ و لو لا أنّ في موضوعه اتّصالا مّا يقبل أن يوصف بالتعيّن ، لم يعرضه و لم يحلّ فيه ؛ فلو أخذنا مقدارا من شمعة و سوّيناها كرة ، ثمّ اسطوانيّا ، ثمّ مخروطا ، ثمّ مكعّبا ، و هكذا ، وجدنا الأشكال متغيّرة متبدّلة ، و للشمعة اتّصال باق محفوظ في الأشكال المختلفة المتبدّلة ، فهناك اتّصالان : اتّصال مبهم غير متعيّن في نفسه ، لو لاه لم يكن شمعة ، و اتّصال و امتداد متعيّن ، لو بطل لم يبطل به جسم الشمعة . و الأوّل هو صورة الجسم ،
شرح
اشكال دوم : [ در اين قول ميان اتصال جوهرى و حجم ، كه يك امتداد عرضى است . خلط شده است . توضيح اينكه : ] كم عرض است و هركجا باشد نياز به موضوع دارد . و اين امتداد مقدارى كه طول ، عرض و عمق جسم به واسطهء آن معين و مشخص مىگردد ، كميت است و از اينروى نياز به موضوعى دارد كه در آن حلول كند . و [ موضوعى كه اين كميت در آن حلول مىكند بايد خودش متصل باشد و در جهات سهگانهء ياد شده امتداد داشته باشد ؛ زيرا ] اگر در موضوعش اتصالى كه بتواند متصف به تعيّن گردد ، وجود نداشته باشد اين كميت بر آن عارض نشده و در آن حلول نخواهد كرد . مثلا اگر يك تكه موم را بگيريم و آن را به شكل كره و سپس استوانه و آنگاه مخروط و بعد مكعب و . . . درآوريم ، شكل موم تغيير مىكند ، اما اتصال موم در تمام آن شكلهاى مختلف و گوناگون ، باقى و محفوظ مىماند . پس در اينجا دو اتصال وجود دارد :
1 . اتصالى كه فى نفسه مبهم و نامعين است ، [ و اين اتصال مقوّم موم است به گونهاى ] كه اگر از موم گرفته شود ، ديگر موم ، موم نخواهد بود .
2 . اتصال و امتداد معين و مشخصى كه اگر زايل شود ، جسم موم به واسطهء زوال آن ، از بين نخواهد رفت .
اتصال نخست همان صورت جسم است ، و اتصال دوم عرضى است كه بر جسم عارض شود . و انقسام از ناحيهء همين عرض بر جسم عارض مىگردد ، [ يعنى