قاطعة إلى أنّ ما بين السطوح و النهايات من الأجسام مملوءة في الجملة ، غير خالية عن جوهر ذي امتداد في جهاته الثلاث .
و الذى يجده الحسّ من هذا الجوهر الممتدّ في جهاته الثلاث ، يجده متّصلا واحدا ، يقبل القسمة إلى أجزاء بالفعل ؛ لا مجموعا من أجزاء بالفعل ، ذوات فواصل .
هذا بحسب الحسّ ؛ و أمّا بحسب الحقيقة ، فاختلفوا فيه على أقوال :
أحدها : أنّه مركّب من أجزاء ذوات أوضاع ، لا تتجزّى و لا تنقسم أصلا : لا خارجا ،
شرح
مىشوند كه فضاى ميان سطوح اجسام فى الجمله پر است و جوهرى كه داراى امتداد در جهات سهگانه است ، در آن وجود دارد .
تلقى و دريافت حس از اين جوهر ممتد در جهات سهگانه آن است كه يك جوهر واحد و يكپارچه است كه مىتوان آن را به چند جزء بالفعل تقسيم كرد ، نه آنكه مجموعهاى از اجزاى بالفعل باشد كه با فاصله در كنار يكديگر قرار گرفتهاند .
[ مثلا وقتى يك قطعه چوب را ملاحظه مىكنيم ، آن را يك شىء متصل و يكپارچه مىيابيم كه بالفعل جزيى ندارد اما مىتوان آن را به صورت چند قطعهء كوچكتر درآورد . ]
اين ، دريافت حس ما از اجسام است ، امّا [ آيا درواقع نيز اشياى بيرونى اينگونهاند ؟ و يا آنكه حواس ما در اين گزارش دچار خطا گشته است ؟ ] در اينكه آيا واقعا اجسام بيرونى همانگونهاند كه حواس ما درك مىكنند يا نه ، فرضيههاى مختلفى وجود دارد .