ذاته ؛ و إذا قطع النظر عن نحو الوجود الخاصّ للشيء ، فالعقل لا يأبى عن تجويز الاشتراك فيه ، و إن ضمّ إليه ألف مخصّص ؛ فإنّ الامتياز في الواقع غير التشخّص ؛ إذ الأوّل للشيء ، بالقياس إلى المشاركات في أمر عامّ ، و الثاني باعتباره في نفسه ؛ حتّى أنّه لو لم يكن له مشارك لا يحتاج إلى مميّز زائد ، مع أنّ له تشخّصا في نفسه . و لا يبعد أن يكون التميّز يوجب للشيء استعداد التشخّص ؛ فإنّ النوع المادّيّ المنتشر ، ما لم تكن المادّة متخصّصة الاستعداد لواحد منه ، لا يفيض وجوده عن المبدأ الأعلى » .
انتهى ، ( ج 2 ، ص 10 ) .
شرح
گوسفند كه در حيوانيت با او مشتركاند مىسنجيم و مىبينيم انسان به واسطهء فصلش ، كه همان نفس ناطقه است ، از آنها جدا و منفك مىشود ، مىگوييم : انسان از اسب و . . .
متمايز است . پس تمايز يك وصف اضافى و نسبى است ، ] اما تشخص يك وصف نفسى براى شىء است . و ازاينرو ، اگر مشاركى براى شىء نباشد ، آن شىء نياز به يك مميز زايد ندارد ، [ مثلا اگر فرض كنيم در همهء عالم تنها يك چيز وجود دارد ، آن چيز متصف به تمايز نمىشود ، زيرا چيزى در كنار آن نيست تا با آن سنجيده شود و از آن امتياز يابد ، ] اما همان چيز متصف به تشخص مىگردد .
و بعدى ندارد كه تميّز ، استعداد تشخص را براى شىء فراهم آورد . زيرا نوع مادى افراد فراوانى مىتواند داشته باشد ، و تا وقتى استعداد يك فرد خاص از آن نوع در ماده تحقق نيابد ، مبدأ على به آن فرد وجود افاضه نمىكند » . « 1 » [ مثلا يك دانهء گندم كه كاشته مىشود تا استعداد فرد خاصى از بوته گندم را پيدا نكند ، تبديل به بوتهء گندم نمىشود ، و آنچه استعداد يك فرد خاص و متشخص را در دانهء گندم فراهم مىآورد ، همان وجوه امتياز اين دانهء گندم از ساير دانههاست . پس تمايز مىتواند استعداد تشخص را براى شىء فراهم آورد . ]
هامش
( 1 ) . اسفار ، ج 2 ، ص 10 .