كون كلّ موجود واجبا ؛ و إن كان هو الكون مع قيد التجرّد عن الماهيّة ، لزم تركّب الواجب . مع أنّه معنى عدميّ لا يصلح أن يكون جزءا للواجب ؛ و إن كان هو الكون به شرط التجرّد ، لم يكن الواجب بالذات واجبا بذاته ؛ و إن كان غير الكون في الأعيان ، فإن كان بدون الكون ، لزم أن لا يكون موجودا ؛ فلا يعقل وجود بدون الكون ؛ و إن كان
شرح
خارج هست ، و طبق اين فرض واجب بالذات همان ثبوت خارجى است . پس بايد هرچه در خارج ثبوت دارد ، واجب باشد . ]
و اگر واجب بالذات ، ثبوت به علاوهء قيد تجرد از ماهيت باشد ، لازمهاش آن است كه واجب مركب [ از ثبوت و تجرد از ماهيت ] باشد ، افزون بر آنكه تجرد از ماهيت [ به معناى فقدان ماهيت است و اين ] يك معناى عدمى است و صلاحيت آن را ندارد كه جزيى از واجب به شمار آيد . [ چون مستلزم آن است كه واجب يك امر عدمى باشد . ]
و اگر واجب بالذات همان ثبوت باشد مشروط به تجرد از ماهيت ؛ واجب بالذات ، واجب بالذات نخواهد بود ؛ [ زيرا احتياج به چيزى دارد كه آن شرط را محقق سازد ، و احتياج به غير با وجوب ذاتى ناسازگار است . ]
و اگر واجب بالذات چيزى غير از ثبوت خارجى باشد ، [ از دو حال بيرون نيست : ] يا فاقد ثبوت خارجى است ؛ كه در اين صورت در خارج وجود نخواهد داشت ! چرا كه وجود بدون ثبوت متصوّر نيست ؛ و يا ثبوت داخل در آن و جزء آن است ، كه در اين صورت بايد ذات واجب مركب باشد .
[ اينها احتمالات گوناگونى است كه بنابر تجرد واجب از ماهيت ، دربارهء حقيقت واجب تصوّر مىشود ، و چنانكه بيان شد هريك از اين فرضها لازم و يا لوازمى دارد ] و بطلان تمام اين لوازم واضح و آشكار است ، [ و لذا هيچيك از فرضهاى ياد شده قابل قبول نيست ، و در نتيجه نمىتوان واجب را مجرد از ماهيت دانست . ]
و اگر ثبوت و تحقق بيرون از ذات واجب باشد ، در اين صورت وجود واجب خارج از حقيقت او خواهد بود ؛ و اين همان مطلوب ماست ، [ كه حقيقت واجب