بالوجود ، كقولنا : كلّ إنسان حيوان بالضرورة ، فالحيوانيّة ذاتيّة للإنسان ضروريّة له ما دام موجودا و مع الوجود ، و لو لاه لكان باطل الذات ، لا إنسان و لا حيوان .
و إلى ضرورة وصفيّة ، و هي كون المحمول ضروريّا للموضوع لوصفه كقولنا : كلّ كاتب متحرّك الأصابع بالضرورة ما دام كاتبا .
و إلى ضرورة وقتيّة . و مرجعها إلى الضرورة الوصفيّة بوجه .
تنبيه آخر هذا الذي تقدّم من معنى الإمكان هو المبحوث عنه في هذه المباحث ، و هو
شرح
[ اين ضرورت ، ضرورت ذاتى است ، ] زيرا حيوان بودن ، در ظرف وجود انسان ، ذاتى انسان بوده و براى او ضرورى مىباشد . امّا اگر وجود نباشد ، انسان پوچ و باطل الذات است و در اين صورت نه انسانى در كار خواهد بود و نه حيوانى . [ و در چنين حالى چگونه مىتوان گفت : انسان بالضرورة حيوان است . ]
ضرورت وصفى : و آن عبارت است از اينكه محمول براى موضوع ، به خاطر وصفى كه موضوع متصف به آن است ، ضرورى باشد . مانند آنجا كه مىگوييم : « هر نويسندهاى ، تا وقتى نويسنده است ، بالضرورة انگشتانش در حركت است » .
ضرورت وقتى : [ و آن عبارت است از اينكه محمول براى موضوع در زمان خاصى ضرورت داشته باشد . مانند آنجا كه مىگوييم : « خورشيد ، هنگامى كه ماه ميان آن و زمين حايل است ، بالضرورة منكسف مىباشد » . ] ضرورت وقتى را مىتوان به نحوى به ضرورت وصفى بازگرداند ، [ به اين صورت كه « در وقت خاص بودن » را وصف موضوع قرار دهيم و مثلا بگوييم : « خورشيدى كه در زمان حيلولت ماه واقع است بالضرورة منكسف است » . ]
[ ضرورت ، اصطلاح ديگرى نيز دارد كه ضرورت به شرط محمول ناميده مىشود و در دنبالهء كلام به آن اشاره خواهد شد . ]