و يردّه أنّ الاتّصاف به وصف في الأعيان لا يستلزم تحقّق الوصف فيها بوجود منحاز مستقلّ ، بل يكفي فيه أن يكون موجودا بوجود موصوفه ، و الإمكان من المعقولات الثانية الفلسفيّة التي عروضها في الذهن و الاتّصاف بها في الخارج ، و هي موجودة في الخارج بوجود موضوعاتها .
و قد تبيّن ممّا تقدّم أنّ الإمكان معنى واحد مشترك ، كمفهوم الوجود .
شرح
اما اين استدلال ناتمام است ، زيرا اتصاف به يك وصف در خارج ، مستلزم آن نيست كه آن وصف در خارج وجود منحاز و مستقل داشته باشد ، بلكه كافى است آن وصف به تبع وجود موصوفش در خارج موجود باشد . [ و در مورد امكان قضيه از همين قرار است ، زيرا ] امكان از معقولات ثانى فلسفى است . معقولات ثانى فلسفى آن دسته از مفاهيماند كه عروضشان در ذهن است - [ يعنى يك مابازاى خارجى ندارد كه در خارج عارض بر موصوفشان شود ، بلكه ذهن با تحليلهاى خاص خود آن مفاهيم را از موضوع انتزاع كرده و بر آن حمل مىكند . ] - و اتصاف به آنها در خارج مىباشد ، [ يعنى اشياى خارجى متصف به آنها مىشوند ، نه مفاهيم ذهنى از آن جهت كه مفاهيم ذهنى هستند . ] معقولات ثانى فلسفى در خارج به تبع وجود موضوعشان موجود مىباشند .
از آنچه گذشت روشن مىشود كه واژهء امكان مانند واژهء وجود ، مشترك معنوى است و بر موضوعات گوناگون به يك معنا حمل مىشود . [ البته امكان داراى معانى ديگرى نيز هست كه در دنبالهء بحث به آنها اشاره خواهد شد ، و امكان از اين جهت مشترك لفظى است . ]