بهترين دليل بر خدا نبودن وى است ؛ چهارم آنكه خدا بايد بر آفريدن وپديد آوردن توانا باشد .
اگر خدا مىبود بايد مىتوانست بدون خوراك ونوشيدنى رنج گرسنگى را از خود دور بدارد ، آنگاه از آن روى كه نمىتواند زيان را از خود دفع كند ، چگونه وبا كدامين خرد مىتوان أو را خداى جهانيان تلقى كرد ، كوتاه سخن اينكه نادرستى سخن آنان چنان آشكار است كه رد آن نيازمند هيچ دليلي نيست . « 1 »
امّا اينكه مىفرمايد :
« قُلْ أَ تَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ ما لا يَمْلِكُ لَكُمْ ضَرًّا وَلا نَفْعاً
/ بگو : آيا به جاى خداوند چيزى را كه براي شما زيان يا نفعي ندارد ، مىپرستيد » [ سورهء مائده ، 76 ] .
چنانكه فخر رازي مىگويد اين نيز دليلي بر بطلان قول نصارا است ، البتة نه يك دليل بلكه متضمن چند دليل است ؛ نخست آنكه با وجود دشمنى وبدخواهى يهود در حق أو ، هرگز نتوانست زيانى به آنان برساند ، در عين حال ياوران وهمراهانش أو را دوست مىداشتند ، اما هرگز نتوانست نفعي دنيوي براي آنان داشته باشد . بنابراين ، توان رساندن هيچ سود وزيانى نسبت به كسى نداشت ، آنگاه چنين كسى چگونه مىتواند خدا باشد ؛ ديگر آنكه مسيحيان معتقدند كه يهود أو را بر دار كردند ودندههاى تنش را از هم گسستند وچون تشنه شد واز آنان آب طلبيد در سوراخ بينىاش سركه فرو ريختند ، كسى كه چنان ضعيف باشد كه يهود با أو چنين رفتارى كنند ، چگونه خدايى را سزد ! سوم آنكه خداوند عالم بايد از هر چيز ديگرى بي نياز باشد وديگران همه نيازمند أو باشند ، اگر واقعا عيسى ( ع ) چنين بوده ، چرا مىبايد خود به عبادت وپرستش خداوند مشغول مىشد ، چرا كه خداوند خود چيزى را نمىپرستد وتنها بندگان خدا را مىپرستند ، اما وقتي به تواتر ثابت شده است كه وى همواره به فرمانپذيرى وپرستش خداوند مشغول مىشد ، بيانگر اين حقيقت خواهد بود كه وى براي جلب منفعت ودفع ضرر نياز داشته است ، شخص نيازمند ، چگونه مىتواند براي بندگان نفع وزيانى داشته باشد ، بنابراين وى همچون ديگر بندگان ، خود نيز بنده بوده است ، درست همان دليلي كه خداوند متعال از زبان إبراهيم ( ع ) نقل كرده كه به پدر خويش گفت :
« لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَلا يُبْصِرُ وَلا يُغْنِي عَنْكَ شَيْئاً
/ چرا چيزى را مىپرستى كه نمىشنود ونمىبيند وهيچ كفايتى در حقّ تو نمىكند » . « 2 »
آنگاه خداوند وجودي است كه در ذات خويش واجب الوجود است ، پس نبايد جسم ،
هامش
( 1 ) . تفسير فخر رازي ، 12 / 61 .
( 2 ) . تفسير فخر رازي ، 12 / 62 .