كان عليه من ورثته / خداوند زكريا را مورد رحمت قرار دهد ، در آن زمان هيچ ورثهاى نداشت . » « 1 » كه از ظاهر هر عبارت چنين بر مىآيد كه منظور آن حضرت به ارث بردن مال است ، ديگر آنكه وى دعا كرد كه :
« وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا
/ پروردگارا ، أو را پسنديده قرار ده » كه اگر مراد از ارث در اين عبارت به ارث بردن پيامبرى باشد ، در آن صورت از خداوند درخواست كرده كه پيامبر را پسنديده قرار ده كه چنين درخواستى روا نيست ، چرا كه پيامبر همواره پسنديده ومعصوم است ، وامّا اينكه مىفرمايد : « إنا معشر الأنبياء لا نورث ما تركناه صدقه » اين احتمال دربارهاش وجود دارد كه تنها ويژهء آن حضرت باشد .
اما آنان كه آن را حمل بر وراثت دانش ، منصب يا پيامبرى كردهاند چنين دليل آوردهاند كه در واقع از حال تمامى پيامبران بر مىآيد كه آنان اهتمامى به امر مال ، همچون نظري كه به امر دين دارند ، نداشتهاند . در پاسخ گفتهاند چه بسا از دنيا به اندازهاى به أو داده شده بود كه در امر دين بسيار مؤثر ومفيد بود ، از اين روى به حفظ شأن آن اهتمام داشت . « 2 »
علماى شيعي به عبارت
« يَرِثُنِي وَيَرِثُ مِنْ آلِ يَعْقُوبَ »
در اين آية استدلال كردهاند كه أموال پيامبران به ارث برده مىشود ، چرا كه وراثت در وراثت أموال حقيقت است ودليلي ندارد كه آن را از معناى حقيقي به معنايى ديگر منصرف كنيم . همچنين سيوطى در الدّر المنثور ، از ابن عبّاس ، مجاهد ، عكرمة وأبو صالح روايت كرده كه آنان دربارهء اين آية گفتهاند كه مراد از
« يَرِثُنِي »
آن است كه مال مرا به ارث ببرد وعبد الرزاق وعبد بن حميد وابن جرير وابن أبي حاتم از حسن بصرى روايت كردهاند كه پيامبر أكرم ( ص ) در حق اين آية فرموده است :
« خداوند به برادرم ، زكريا ، رحمت آورد ، زماني كه اين سخن را گفت وراثى نداشت » . ودر روايتي ديگر آمده است كه فرمود : « كسى نداشت كه اموالش را به ارث برد » ، برخى نيز گفتهاند كه وراثت در اين عبارت ظاهر در به ارث بردن مال است وحمل آن بر وراثت پيامبرى روا نيست زيرا در آن صورت - نعوذ باللّه - عبارت
« وَاجْعَلْهُ رَبِّ رَضِيًّا »
موضوعيت نخواهد داشت والبتة حمل آن به وراثت دانش نيز از آن روى كه دانش فضيلتى اكتسابى است وموروث بدون كسب به دست مىآيد ، روا نيست . امّا عقيدهء أهل سنّت آن است كه پيامبران نه مالي را به ارث مىبرند ونه كسى از أموال آنان ارث مىبرد ومستند آنان رواياتى است كه خود آنها را صحيح مىدانند . « 3 »
هامش
( 1 ) . تفسير طبري ، 16 / 48 .
( 2 ) . تفسير فخر رازي ، 21 / 184 .
( 3 ) . تفسير روح المعاني ، 16 / 64 .