وآن را به قرص نانى فروخت وآن نان را براي أيوب آورد وايّوب به أو گفت : مويت چه شده است وأو حقيقت را با أو باز گفت . آنگاه بود كه أيوب گفت :
« مَسَّنِيَ الضُّرُّ »
. در روايت ديگرى نيز آمده است كه إسماعيل سدى گفته است : أيوب ( ع ) جز براي سه چيز
« مَسَّنِيَ الضُّرُّ »
نگفت :
نخست براي سخن آن دو مرد كه گفتند اگر آن كارها را كه ما مىديديم براي خدا انجام مىدادى هرگز به چنين مصيبتى گرفتار نمىآمدى ، دوم آنكه زنش سه گيسو داشت ، آهنگ يكى از آنها كرد وبريد وآن را به قرص نانى وگوشتى فروخت وبه نزد أيوب آورد وأو پرسيد : اين را از كجا آوردهاى ؟ زنش گفت : بخور كه حلال است . اما چون فردا شد ، باز چيزى نيافت گيسوى دوم خويش را فروخت وروز سوم نيز چنين كرد وگفت : بخور كه حلال است .
أيوب گفت : تا نگفتهاى كه آن را از كجا آوردهاى نخواهمش خورد ، آنگاه بود كه حقيقت را با أو بازگفت واين خبر چنان زخمى بر جان أيوب زد كه تنها خدا مىداند . ونيز گفتهاند از آن روى گيسوانش را فروخت كه إبليس در هيئت بشر خود را به مردم نماياند وگفت : اگر ايّوب را در شهر خويش بازگذاريد ، از آن بيمناكم كه بيمارى أو به شما نيز سرايت كند أو را به سوى دروازهء شهر برانيد ، آنگاه به آنان گفت : زنش به خانههاى شما در مىآيد وكار مىكند ، حال آنكه دستش به شوهرش مىرسد ، آيا نمىترسيد كه بيمارىاش به شما سرايت كند ، آنگاه بود كه كسى كارى به أو نداد وناگزير شد كه گيسوانش را بفروشد . سوم آنگاه كه زنش آن قصّه را با أو بازگفت . همچنين در اينجا باز روايت كردهاند كه إبليس در هيئتى بزرگ به نزد همسر أيوب آمد وبه أو گفت : من خداى زمينم ، از آن روى با شوهرت چنين كردم كه مرا واگذارد وخداى آسمان را پرستيد . اگر يك بار براي من سجده برد . هر آنچه را كه از شما بازستاندهاند ، به شما بازمىگردانم . « 1 »
بسيارى از عالمان بيشتر اين روايات را از آن روى كه آميخته به إسرائيليات است وپذيرفتنى نيست نمىپذيرند ، گذشته از آن چنين گسترهاى به بيمارى أيوب دادن كه مايهء بيزارى باشد ، روا نيست . چرا كه نسبت بيمارىهاى نفرتانگيز چگونه به پيامبران روا تواند بود ؟ آنگاه چگونه چنين نسبتي با جايگاه پيامبرى سازگار است ، حال آنكه دانشوران آگاه از توحيد ( يكتاپرستى ) مقرّر مىدارند كه پيامبران از بيمارىهاى بيزار كننده پاك ومبرّا هستند .
رأى درست آن است كه رنج رسيده به أيوب هرگز نفرت انگيز نبود وهيچ يك از اين
هامش
( 1 ) . تفسير فخر رازي ، 22 / 206 - 208 ؛ روح المعاني ، 17 / 80 .