بايد گفت كه مفسران در تفسير اين سخن أيوب كه
« أَنِّي مَسَّنِيَ الضُّرُّ »
آرا ونظرگاههاى مختلفي دارند . به روايتي بلاى أيوب ديرى نپاييد كه در اين مدت خويشاوند وبيگانه از أو روى گرداندند ، مگر همسرش ودو مرد كه هر صبح وشام به نزد أو مىرفتند ، چنانكه روزى به نزدش آمدند ، اما از بوى بدش نتوانستند به أو نزديك شوند ، دور از أو ايستادند ويكى به ديگرى گفت : اگر خداوند متعال در أيوب خيرى سراغ داشت ، أو را اينچنين به فلاكت نمىافكند ، آنگاه بود كه أيوب از اين سخن چنان زارى كرد كه هرگز چنان زارى نكرده بود .
آنگاه گفت : « خداوندا ، اگر مىدانى من شبى را در حالي كه دانسته باشم گرسنهاى در جايى هست ، سير خفته باشم ، پس مرا تصديق كن [ كه چنين نبودم ] . آنگاه أهل آسمان تصديق كردند - وآن دو كس اين تصديق را مىشنيدند - آنگاه گفت : « خداوندا ، اگر مىدانى كه من هرگز دو پيراهن نداشتهام ، حال آنكه از وجود كسى بي پيراهن آگاه بودهام ، باز مرا تصديق كن . پس أهل آسمان تصديق كردند - وآن دو كس مىشنيدند - آنگاه گفت : خداوندا ، تو را به شكوهت سوگند مىدهم - آنگاه سجدهكنان نقش زمين شد وگفت : - خداوندا ، تو را به شكوهت سوگند مىدهم وهرگز سر از زمين بر نمىدارم مگر آنكه گره از كارم بگشايى وسر از سجده برنداشت تا وقتي كه خداوند بيمارىاش را بهبود بخشيد « 1 » » .
بنا بر روايتي ديگر شيطان همسرش را وسوسه كرد كه اگر أيوب براي من قرباني كند ويا سجده برد ويا خوراكى بخورد ونام خدا را بر زبان نياورد ، آنگاه از گزندى كه دامنگيرش شده بهبود مىيابد . در روايت سوّمى آمده است كه أو گفت : اگر خواستى براي من يك بار سجده كن تا تمام مال وفرزندانت را به تو برگردانم وهمسرت را بهبود بخشم ، آنگاه بود كه همسر به نزد أيوب بازگشت واين سخن را با أو در ميان گذاشت وأيوب به أو گفت : دشمن خدا به نزد تو آمده تا تو را در دينت به فتنه اندازد ، آنگاه سوگند ياد كرد كه اگر خداوند مرا شفا دهد ، تو را يكصد تازيانه خواهم زد ، آنگاه گفت :
« مَسَّنِيَ الضُّرُّ »
يعنى إبليس به اين طمع افتاده كه من وهمسرم براي أو سجده بريم تا از اين راه من وهمسرم را به كفر دراندازد . در روايتي ديگر وهب گفته است كه زن أيوب ( ع ) براي مردم كار مىكرد وبا دستمزد خويش براي أو خوراك مىآورد . اما وقتي درد أيوب بسى دير پاييد ، مردم از أو ملول گشتند وديگر به أو كارى نسپردند ، تا آنجا كه روزى خوراكى جست وهيچ نيافت ، آنگاه يكى از گيسوان سرش را بريد
هامش
( 1 ) . تفسير ابن كثير ، 3 / 302 - 303 ؛ تفسير فخر رازي ، 22 / 206 .