تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بررسى تاريخى قصص قرآن ( فارسى ) — صفحة 171

مساهمون:

ص١٧١
آمرزش خواهى خويش دعا كرد وخداوند متعال نيز خواسته‌اش را برآورده ساخت وپايهء فرمانروايى أو را به اكمال رساند . همچنين از ضحاك دربارهء
« وَالشَّياطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَغَوَّاصٍ »
روايت شده است ، كه خداوند متعال اينان را براي داوود ( ع ) مسخّر نگردانده بود ، آنگاه خداوند حكومت داوود را به أو داد وباد را نيز بر آن افزود :
« وَالشَّياطِينَ كُلَّ بَنَّاءٍ وَغَوَّاصٍ * وَآخَرِينَ مُقَرَّنِينَ فِي الْأَصْفادِ »
كه مىگويد مراد از اصفاد زنجيرها هستند . طبري مىگويد : بهترين نظر در اين باره كه به صواب نزديك‌تر باشد ، به نظر من همان است كه از حسن وضحاك باز گفتيم كه مراد از عطا ، همان فرمانروايى است كه خداوند متعال به أو ارزانى داشت ، از آن خداوند متعال از پيامبرش سليمان ( ع ) سخن گفت ، به دنبالش از آن فرمانروايى ارزانى داشته شده بر أو ياد كرد كه پس از أو كسى سزاوارش نبود ونيز مىفرمايد أموري را براي أو رام كرد كه براي هيچ كس از بني آدم مسخر نكرد ، چنانكه بنابر شرح پيش گفته باد وشياطين را براي أو مسخّر گرداند وسرانجام فرمود : حال كه چنين فرمانروايى به تو داديم وموارد پيش گفته را براي تو مسخّر گردانيديم وهر آنچه خواستى از قبيل چنان فرمانروايى كه پس از تو كسى را نسزد ، به تو ارزانى داشتيم پس اينك :
« فَامْنُنْ أَوْ أَمْسِكْ بِغَيْرِ حِسابٍ
« 1 »
»
. فخر رازي در تفسير كبير در شرح اين آية مىگويد كه مراد از « ملك » قدرت است ، بنابراين مراد از اين آية آن است كه مرا به كارهايى توانا ساز كه به طور قطع كسى جز من چنان توانايى را نداشته باشد . تا آن توانايى من بر انجام چنان كارى معجزه‌اى دالّ بر نبوّت ورسالت من باشد . ودليل بر راستى چنين برداشتى آن است كه خداوند متعال به دنبال آن مىفرمايد :
« فَسَخَّرْنا لَهُ الرِّيحَ تَجْرِي بِأَمْرِهِ رُخاءً حَيْثُ أَصابَ »
اينكه باد به فرمان أو سير مىكرد ، خود كارى شگرف وملكي شگفت وبىترديد معجزه‌اى دال بر نبوت اوست ، بنابراين آيهء
« هَبْ لِي مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي »
بر همين معنى دلالت دارد ، زيرا شرط معجزه آن است كه كسى نتواند با آن معارضه كند ، در نتيجة عبارت :
« لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي »
يعنى آنكه كسى نتواند با آن معارضه كند . در اينجا وجه ديگرى نيز هست وآن اينكه وقتي آن حضرت ( ع ) بيمار شد وآنگاه بهبود يافت ، دانست كه دارايىهاى دنيا به ارث ويا هر سببي ممكن است به ديگران انتقال يابد ، از اين روى از خداوند متعال خواست كه به أو ملكي انتقال ناپذير بدهد واين همان است كه از خداوند خواست كه :
« مُلْكاً لا يَنْبَغِي لِأَحَدٍ مِنْ بَعْدِي »
يعنى ملكي كه امكان انتقال از من به ديگرى در آن وجود نداشته باشد . « 2 »
هامش
( 1 ) . تفسير طبري ، 23 / 158 - 163 . ( 2 ) . تفسير فخر رازي ، 26 / 209 - 210 .