بميرى قبل از اينكه بدانى اين حكم را ; زيرا كه مانع از علم اين مسأله سه امر مىتواند شد :
يا عدم صلاحيت عمر براي فهم آن ، فذلك المطلوب .
ويا عدم سؤال أو از آن ، وهو غير صحيح ، فقد سأله ( صلى الله عليه وآله وسلم ) من ذلك .
ويا عدم بيان نمودن آن حضرت به أو با وصف صلاحيت أو براي فهم آن ، وآن باطل است ; زيرا كه جناب رسالت مآب ( صلى الله عليه وآله ) براي هدايت خلق وتعليم مسائل واحكام به مردم - بي آنكه سؤال كنند - مبعوث شده ، پس چه امكان دارد كه آن جناب بعد سؤال خود أو هم ارشاد ننمايد ( 1 ) ، مگر اينكه بگويند كه در بيان اين مسأله به عمر مفسده لازم مىآمد ، لهذا آن جناب به أو ارشاد نفرمود ( 2 ) ، ‹ 960 › [ وهذا ] أيضاً كاف في توجه الطعن إلى ابن الخطاب ، كما لا يخفى على أُولى الألباب .
بالجملة ; هرگاه ثابت شد كه عمر قادر بر تحصيل علم به مسأله جدّ نبود ، خلافتش باطل گرديد ; زيرا كه ملكه استنباط هر مسأله واستخراج آن بر وجه صحيح از كتاب وسنت شرط امامت است ، چنانچه از كلام فخر رازي كه سابقاً گذشته ظاهر است ( 3 ) ; واز اعتراف مخاطب هم در ما سبق ظاهر است
هامش
1 . در [ الف ] قسمت ( سؤال خود أو هم ارشاد ننمايد ) درست نيامده است .
2 . در [ الف ] اشتباهاً : ( فرمود ) آمده است .
3 . آخر طعن چهارم عمر از نهاية العقول - ورق : 249 ، صفحه : 504 ( المسألة الخامسة ) - گذشت .